معنی قلی
6 بازدید
[ قَ لا ] (ع اِ) قلیا. قِلْیْ. قلی الصباغین. شب العصفر. (مخزن الادویه). و در اصفهان گهلا و در خراسان شخار و در گیلان و شیراز قلیا و به هندی سجی و ساجی و در کابل اشغار نامند. و آن چیزی است متخذ از اشنان سوخته بدین نحو که برزمین اندک کودی میکنند و بر آن اشنان تازهٔ بسیار جمع میکنند و بالای آن نی و خار یا هیمه آتش میزنند اندک رطوبتی از آن سیلان مینماید و در آن مجتمع و منجمد میگردد و هر چند در آن اشنان رطوبت و چسبندگی زیاده باشد زیاده بعمل می آید تاآنکه مانند قرصی و گردهٔ بزرگی والا مانند حبهای بزرگ و کوچک میباشد و از نبات رمث و رمرام نیز بعمل می آورند و در بلاد کرمان و روم و ملتان خوب بعمل می آید و رومی بهتر و قرصهای آن بزرگ و صاف و ملتانی اکثر ریزه با خاکستر آمیخته و مسموع گشته و در ملتان نیز از اقراص بعمل می آید و در جایی که گیاه آن را می سوزانند ظرفی سفالی شبیه به دیگچه دفن مینمایند که رطوبت سایلهٔ از آن در آن جمع و منعقد گردد و آن بسیار خوب می شود و بهترین این صاف سیاه براق شبیه به حجرالرحی است که قوف نامند و بعد از آن ممزوج به رمث و رمرام آنچه مانند خاکستر سیاه که در آن پارچهای کوچک باشد زبون و جزء اعظم صابون است طبیعت آن در چهارم گرم و خشک و با قوت سمیت افعال و خواص آن، جالی و محرق و اکال و اقوی از ملح بمراتب اعضاء الغذاء و چون آن را هفت مرتبه در آب حل کنند و بجز علقه تصفیه نموده منعقد سازند آشامیدن یک قیراط آن جهت تقویت معده و انهضام طعام و آوردن اشتها و قطع بلغ و رفع قی مایوس العلاج و تحلیل ورم طحال العین و اکتحال آن رافع بیاض چشم حیوانات، القروح و الثآلیل و غیرها، طلای آن خورندهٔ گوشت زاید زخمها و زایل کنندهٔ ثآلیل و نواصیر و برص و بهق و جرب رطب سعفه المضار یک درم آن کشنده درهمان روز و دو درم آن در ساعت و قابل العلاج نیست و بالجمله مداوای آن مداوای صابون خورده و آشامیدن ادهان و امراق چرب و قی نمودن است و در اطلیه استعمال آن به تنهایی ممنوع است و بدون ادهان زیرا که محدث یبسی است که رفع آن دشوار است وچون آن را در روغن حل کنند و بر انگور بپاشند بزودی آن را مویز گرداند. (مخزن الادویه).[ قَ لْ یْ ] (ع مص) بریان کردن گوشت. || بر سر زدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ قِ لْ یْ ] (ع اِ) آنچه از حمض و نخود سوخته سازند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) و به آن قلیا و قیلیاء نیز گویند. (اقرب بنقل از اساس). || آب اشنان. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ قبل شود.[ قِ لا ] (ع اِ) قُلَة است و آن دو چوب است که کودکان با آنها بازی کنند. (منتهی الارب). رجوع به قُلَة شود. || قِلْیْ. رجوع به قِلْیْ شود.[ قِ لا ] (ع مص) دشمن داشتن است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قَلاهُ قلی؛ ابغضه. (اقرب الموارد). || (اِمص) دشمنی. (منتهی الارب).[ قُ لا ] (ع اِ) سر کوه. || تارک مرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). مفرد آن قُلَة است. (اقرب الموارد).[ قُ لْ لا ] (ع ص) دختر پست قامت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) .دختر پست و کوتاه بالا. (ناظم الاطباء).[ قُ ] (ترکی، اِ) ترکیبی است از قل به معنی غلام +«ی» علامت اضافه: محمد قلی، عباسقلی، حسنقلی.[ قُ ] (اِخ) تیره ای از طایفهٔ محمود صالح ایل چهار دانگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان).[ قِ لْ لی ] (اِخ) دهی است از دهستان شیخواست بخش اسفراین شهرستان بجنورد ، واقع در ۸۵هزارگزی شمال باختری اسفراین و ۱۵هزارگزی شمال مالرو جان آباد به جاجرم، موقع جغرافیایی آن دامنه و هوای آن سردسیری است. ۷۸۹ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، بنشن، پنبه و میوه جات و شغل اهالی زراعت و مالداری و قالیچه بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «قلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر