معنی قلعی
6 بازدید
[ قَ ] (معرب، ا) رصاص قلعی فلزی است که مس گران مس سرخ را با آن سپید کنند و آن معرب کلهی است. (از المعرب جوالیقی). نسبت است به قلع و آن نام معدنی است که از وی ارزیز خالص خیزد. (آنندراج): دست بر این قلعهٔ قلعی برآر پای در این ابلق ختلی درآر.نظامی. ننمایم و بنمایم چون قلعی آیینه بنمایم و ننمایم آیم بسراب اندر. نعمت خان عالی (از آنندراج).[ قَ لَ عی ی ] (ص نسبی) نسبت است به شهری بنام قلعه. (از انساب سمعانی) (لباب الانساب).[ قَ عی ی ] (ص نسبی) نسبت است به قلعهٔ عبدالسلام. (منتهی الارب).[ قَ عی ی ] (اِخ) (فقیه) از دانشمندان است. وی در مرباط درس میداد. تألیفاتی دارد. او راست: ۱- کنزالحفاظ فی غریب الالفاظ. ۲- الفرائض. وی در مرباط بدرود زندگی گفت. او به قلعهٔ یمن منسوب است. (معجم البلدان).[ قَ ] (اِخ) محمدبن علی بن حسن. از فقیهان و محققان است. گویند وی به قلعهٔ حلب منسوب است. وی در سفر حج به زبید عبور کرد و در ظفار و حضرموت مشهور شد و به مرباط به سال ۶۳۰ هـ . ق. وفات کرد. تألیفات بسیاری در فرائض و فضایل صحابه دارد. او راست: ۱- تهذیب الریاسة فی ترتیب السیاسة. ۲- احکام القضاة و جز این دو. (الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۴۶) (العقود اللؤلؤیة ج ۱ ص ۵۱).[ قَ عی ی ] (اِخ) ابراهیم بن سعد محدث است. وی به قلعهٔ عبدالسلام منسوب است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قلعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر