معنی قلعه
6 بازدید
[ قَ عَ ] (اِخ) قَلَّة. برج و بارویی است به شکل دایره در صغد. دمشقی آرد: صغد حصنی است در کوه کنعان در سرزمین جرمق و در آنجا قریه ای بود و بجای آن این حصن بنا شد و آن را صغت یا صغد خوانند. در اینجا طایفه ای از فرنگیان بنام دلویه می زیستند. ملک ظاهر رکن الدین بیبرس صالحی آنان را محاصره و قلعه را فتح کرد و مردم آن را کشت و در میان آن برجی مدوّر بنا کرد که ارتفاع آن ۱۲۰ ذراع و قطر آن ۷۰ ذراع بود. و آن را قله [ قلعه ] نامید. این قلعه از قلعه های عجیب بشمار میرود. رجوع به نخبةالدهر دمشقی ص ۲۱۰ شود.[ قَ عَ ] (اِخ) (دروازهٔ قلعه) نام یکی از ده دروازهٔ تبریز. رجوع به نزهة القلوب ص ۷۶ شود.[ قَ عَ ] (اِخ) یکی از چهار ده معروفی است که در دامغان در سه فرسخی جنوبی چشمه علی قرار دارد. (مازندران و استرآباد رابینو ص ۲۱۹).[ قَ عَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مرحمت آباد بخش میاندوآب شهرستان مراغه، در ۳۳ هزارگزی شمال باختری میاندوآب و ۲۵ هزارگزی شمال شوسهٔ میاندوآب به مهاباد و جلگهٔ باطلاقی است. هوای معتدل مالاریائی دارد و دارای ۴۰ تن سکنه است. آب آن از سیمین رود و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری، و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ قَ عَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بناجو بخش بنات شهرستان مراغه، واقع در ۱۰ هزارگزی جنوب بناب در مسیر راه ارابه رو بیناب به میاندوآب. موقع جغرافیایی آن جلگه و هوای آن معتدل مالاریائی است. دارای ۷۳ تن سکنه است. آب آن از رودخانهٔ صوفی چای و چاه و محصول آن غلات، چغندر و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ قَ عَ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان کاغذکنان بخش کاغذکنان شهرستان هروآباد، واقع در بیست هزار و پانصد گزی شمال آغ کند و ۸۵۰۰گزی شوسهٔ هروآباد به میانه. موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن معتدل است. دارای ۲۹ تن سکنه است. آب آن از دو رشته چشمه و محصول آن غلات، حبوب و سردرختی و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جاجیم بافی و گلیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ قَ عَ ] (اِخ) دهی است از دهستان نرم آب بخش دودانگهٔ شهرستان ساری، واقع در ۱۰۰۰گزی جنوب بالاده. موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن سردسیری است. سکنهٔ آن ۲۰۰ تن می باشد. آب آن از چشمه سار و محصول آن لبنیات، غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است و صنایع دستی زنان، شال و گلیم بافی است. راه مالرو دارد. سکنه در سال چهار ماه (خرداد تا شهریور) در این محل ساکن هستند و بقیهٔ سال را با اجاره نمودن مراتع بین ساری و بهشهر و دریا به امور گله داری مشغولند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ قَ عَ ] (اِخ) دهی است از دهستان جعفری بای، بخش گمیشان شهرستان گنبدقابوس، واقع در ۱۸۰۰۰گزی خاوری گمیشان و جنوب رودخانهٔ گرگان. موقع جغرافیایی آن دشت و هوای آن معتدل مرطوب مالاریایی است. سکنهٔ ان ۱۰۰۰ تن می باشد. آب آن از رودخانهٔ گرگان و محصول آن غلات، حبوب، صیفی و شغل اهالی زراعت و گله داری است و صنایع دستی زنان گلیم، قالیچه بافی و نمدبافی است. راه فرعی و پل چوبی روی رودخانهٔ گرگان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ قَ عَ ] (اِخ) قصبهٔ مرکزی دهستان رودبار، بخش حومهٔ شهرستان دامغان، واقع در ۴۸۰۰۰گزی شمال باختر دامغان، موقع جغرافیایی آن کوهستانی و سردسیری خوش آب و هوا است. سکنهٔ آن ۱۴۶۰ تن است. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، لبنیات، سیب زمینی، چغندر، میوجات و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان، پارچهٔ پشمی بافی است. زمستان اکثر جهت تأمین معاش و تعلیف احشام به حدود مازندران میروند و در بهار مراجعت می نمایند. راه فرعی شوسه و دبستان و پاسگاه نگهبانی و در حدود ۳۰ باب دکان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ قَ عَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان اسفندآباد بخش قروهٔ شهرستان سنندج. سکنهٔ آن ۵۰ تن می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ قَ عَ ] (اِخ) دهی است از دهستان گوگان بخش خفر شهرستان جهرم، واقع در ۱۵ هزارگزی جنوب باختر باب انار کنار راه فرعی گوگان به خفر. موقع جغرافیایی آن دامنه و هوای آن گرمسیری مالاریایی است. سکنهٔ آن ۷۶ تن است. آب آن از چشمه و محصول آن برنج، غلات، خرما، مرکبات و شغل اهالی زراعت و باغداری است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ قَ عَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان دلفارد بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت، واقع در ۸۳ هزارگزی جنوب خاوری ساردوئیه و سر راه مالرو جیرفت به ساردوئیه. سکنهٔ آن ۱۸ تن می باشد. مزرعهٔ پیرمحمدی جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «قلعه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عه» برای سرودن شعر