معنی قلعة
3 بازدید
[ قَ لَ عَ ] (ع مص) بر زین نتوان نشستن. || ثبات و استواری نگرفتن پای در کُشتی. || از کندی خاطر به سخن پی نبردن و نفهمیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قَلَع شود.[ قَ لَ عَ ] (ع اِ) سنگ بزرگ از کوه برکنده بیرون جسته دشوارگذار صعب المرام، یا سنگ سطبر ضَخم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، قِلاع، قَلَع. (اقرب الموارد). || پارهٔ بزرگ از ابر، یا کوهی است، یا ابرپارهٔ سطبر که کرانهٔ آسمان را فراگیرد. ج، قَلَع. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || حصار استوار در کوه. (اقرب الموارد). حصار و پناه جای بر کوه. (منتهی الارب). || (ص) ناقهٔ بزرگ اندام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ قُ لُ / لَ عَ ] (ع ص) آن که بر زین ثابت نباشد و در کُشتی زود افتد. || کم فهم. || و گویند: هذا منزل قلعة؛ یعنی ناپایدار و غیرمستوطن، یا به این معنی که آن را مالک نیستیم و نمیدانیم چه وقت از آن منتقل میشویم. (منتهی الارب).[ قِ عَ ] (ع اِ) پاره ای از چیزی که به درازا شکافته. (منتهی الارب). شقه. ج، قِلَع. (اقرب الموارد).[ قِ لَ عَ ] (ع اِ) جِ قِلْع. (اقرب الموارد). رجوع به قِلْع شود.[ قَ عَ ] (ع اِ) توشه دان شبان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قَلْع شود. || حصار و پناه جای بر کوه که از دشمن نگاه دارد. || نهال خرمابن که از بیخ برکنده باشند. || پاره ای از کوهان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ قُ عَ ] (ع اِ) آنچه پیشکی در بیت المال درآید بی وزن. (منتهی الارب). || مال عاریت: بئس المال القلعة. || (ص) مال ناپایدار. || مرد سست که چون بر او حمله و بطش کنند، نپاید. || (اِ) آنچه از درخت برکنده شود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || قُلَعة. || کوچ. (منتهی الارب). ارتحال: الدنیا دار قلعة؛ ای ارتحال و انقلاع. نزلنا منزل قلعة؛ ای لانملکه (اقرب الموارد)؛ یعنی منزلم جای باش نیست یا ملک من نیست یا آنکه ندانم از این منزل گذرم کجا خواهد افتاد. و مجلس قلعة، مجلس که صاحبش را مرةبعداخری برخاستن ضرور افتد. (منتهی الارب). به معنی اینکه نشیننده در آن برخیزد هرگاه گرامی تر از وی به مجلس آید. (اقرب الموارد).[ قَ عَ ] (اِخ) شهری است به هند. گویند که رصاص و شمشیرها بدان منسوب است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). نام معدنی است که سرب نیکو بدان منسوب است. (معجم البلدان).[ قَ عَ ] (اِخ) اقلیمی است به اندلس. مؤلف معجم البلدان گوید: من گمان میکنم که سرب قلعی بدان منسوب است زیرا آن را از اندلس می آورند پس یا به همین قلعه و یا به قلعه ای که در آن حدود واقع است منسوب است. (معجم البلدان). شهرستانی است به اندلس گویند. سرب بدان منسوب است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ قَ عَ ] (اِخ) موضعی است به یمن. (معجم البلدان) (منتهی الارب).[ قَ عَ ] (اِخ) کوهی است به شام. (معجم البلدان).[ قَ لَ عَ ] (اِخ) (مرج...) جائی است به بادیه و شمشیرهای قلعی بدان منسوب است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). موضعی است در بادیه و شمشیرهای قلعی بدان منسوب است. و گویند آن دهی است پائین حلوان عراق. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «قلعة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عة» برای سرودن شعر