معنی قلع

معنی قلع

6 بازدید
[ قَ ] (ع مص) از بیخ برکندن یا از جای برگردانیدن. || قُلِعَ قلعاً؛ معزول گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ قَ ] (ع اِ) توشه دان شبان که در آن آلات و اسباب خود دارد. و قَلَع نیز گویند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ج، قُلوع، اَقْلُع. (اقرب الموارد). و در مثل گویند: شحمتی فی قلعی. و این مثل را در مورد چیزی آوری که در ملک توست و هر زمان و به هر کیفیت بخواهی میتوانی در آن تصرف کنی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || تبر کوچک که بنایان با خود دارند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آنچه پیشکی در بیت المال درآید بی وزن و انتقاد تا وقت ادا. (منتهی الارب) (آنندراج). || کانی است که رصاص را به وی منسوب کنند. (منتهی الارب) (آنندراج). کانی است که رصاص سبک را بدو نسبت دهند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و رصاص قلعی بمعنی شدیدالبیاض. (اقرب الموارد). || وقت فرونشستن تب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): ترکته فی قلع من حماه و قَلَعٍ؛ ای فی اقلاع منها. (اقرب الموارد). || جِ قَلوع. (اقرب الموارد). و در منتهی الارب آمده: جِ قلوع، قُلع به ضم قاف. (منتهی الارب).
[ قَ لَ ] (ع مص) بر زین نتوان نشستن. || ثبات و ستواری نگرفتن پای در کُشتی. || از کندی خاطر به سخن پی نبردن و نفهمیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قَلَعة شود. || (اِ) خون مانند علق. || پوست مانندی تنک که بر پوست گَرگین برآید. || هنگام بازایستادن تب. اسم است اقلاع را. (منتهی الارب). گویند: ترکته فی قلع من حماه؛ ای فی اقلاع منها، و این به کسر نیز آید. (منتهی الارب). || سنگی که زیر سنگ باشد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ قِ ] (ع ص) آنکه بر زین نتواند نشست. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کندخاطر که سخن را نفهمد. (منتهی الارب). || (اِ) روز زایل شدن تب. (اقرب الموارد). || جامهٔ سینه پوش که مردان بپوشند. (منتهی الارب). || بادبان کشتی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ج، قلاع. (منتهی الارب). || لغتی است در قَلْع. (اقرب الموارد). ج، قِلَعة. (اقرب الموارد). رجوع به قَلْع شود.
[ قَ لِ ] (ع اِ) توشه دان شبان، و این لغتی است در قَلْع. ج، قِلَعة. || (ص) مرد سست پای در کُشتی. (منتهی الارب). || مرد کم فهم که سخن نفهمد. || آنکه بر زین نتواند بودن. (منتهی الارب).
[ قِ لَ ] (ع اِ) جِ قِلْعة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قلعة شود.
[ قُ ] (ع ص) مرد توانا در رفتار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و در وصف رسول خدا صلی اللََّه علیه و آله است: اذا زال زال قلعاً به ضم و به تحریک و چون کَتِف، یعنی وقت رفتار پای نیک برمیداشتند و به رفتار ناز و خرامش نمیرفتند. (از منتهی الارب).
[ قَ لَ ] (ع اِ) قِلاع. قُلوع. جِ قلعة، به معنی حصار و پناهگاه در کوه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قلعة شود.
[ قَ لَ ] (اِخ) موضعی است، و در شعر عمروبن معدیکرب از آن یاد شده است. (معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «قلع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید