معنی قلد
5 بازدید
[ قَ ] (ع مص) فراهم آوردن و جمع کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قلد الماء فی الحوض و اللبن فی السقاء و الشراب فی البطن قلداً؛ جمعه فیه. (اقرب الموارد). || پیچیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قلد الشی ءَ؛ لواه. (اقرب الموارد). || تابیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قلد الحبل؛ فتله. (اقرب الموارد). || تب گرفتن هر روز. || آب دادن کشت. || تنک کردن آهن و پیچیدن آن را بر چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || حمایل کردن شمشیر. (اقرب الموارد).[ قَ ] (ع ص) تاب داده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): سِوار قلد؛ ای مفتول. (اقرب الموارد). دست برنجن تاب داده. (آنندراج).[ قِ ] (ع اِ) نوبت آب در چهار روز یکی. (منتهی الارب) (آنندراج). || قافلهٔ مکه به سوی جده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || روز آمدن تب و تب ربع. (منتهی الارب). روز آمدن تب، و گفته اند تب ربع. (اقرب الموارد). || گروه و جماعت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || نرهٔ ستور. (آنندراج). || باران هر هفته. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): سقتنا المساء قلداً. (اقرب الموارد). || روز آبیاری. || حظ و بهره از آب: استوفی قلده من الماء؛ ای شربه. || شبه کاسه. (اقرب الموارد). قعب، یا کاسهٔ قعب مانند. (منتهی الارب). || اعطیتُهُ قلد امری؛ یعنی سپردم به وی امور خود را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قلد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لد» برای سرودن شعر