معنی قلاع
4 بازدید
[ قِ ] (ع اِ) جِ قلعة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قلعة شود. || جِ قَلْع. (ناظم الاطباء). || جِ قِلْع. (منتهی الارب). رجوع به قلع شود.[ قُ ] (ع اِ) گل تراشه که بعدِ خشک شدن آب کفته گردد. || خاک درواشده که زیر او سماروغ برآمده باشد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و مشدد نیز آید. || بیماریی است گوسفندان را که در دهن پیدا آید. (منتهی الارب). بثرات تکون فی جلدة الفم و اللسان. (اقرب الموارد). قرحه ای است که در دهان و بر زبان پدید آید و رفته رفته گسترش یابد. این بیماری در کودکان بسیار است و اقسامی سفید و زرد و سیاه دارد. (از قانون ابوعلی کتاب ۳ چ طهران ص ۹۴). در اصطلاح پزشکی بثوراتی باشد که بر پوست دهان و زبان احداث شود و اگر آن بثورات در زیر پوست متورم گردد و جراحت کند آکله و قروح خبیثه آن را نام کنند، به اقلاع جمع بسته شود. و قلاع گوش شقاقی را نامند که در بیخ گوش احداث شود و ایجاد ماده ای کند که آب زرد از آن بیرون آید، و این بیماری بیشتر در کودکان بروز کند. (کشاف اصطلاحات الفنون از بحرالجواهر). و رجوع به ذخیرهٔ خوارزمشاهی شود.[ قَ لْ لا ] (ع ص) نیک دروغ گوی. (منتهی الارب). دروغگوی. (اقرب الموارد). || زن جلب. (منتهی الارب). قواد. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || کفن آهنج. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). نباش. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || سرهنگ. (منتهی الارب). شرطی. (اقرب الموارد). || آنکه پیش سلطان به باطل سخن چینی نماید. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). در حدیث است: لایدخل الجنة قلاع. (منتهی الارب). || آنکه نپاید بر زین و نه در بطش. (اقرب الموارد). || به معنی قُلَعة است. (منتهی الارب). رجوع به قُلَعة شود.[ قُ لْ لا ] (ع اِ) گیاهی است از قسم جَنْبه که شتر خشک و تر آن را خورد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سنگ. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قلاع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر