معنی واژه قفح
4 بازدید
[ قَ ] (ع مص) ناپسندیدن و ناخوش داشتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قفحه قفحا؛ ناپسندید آن را و ناخوش داشت. (منتهی الارب). || بازایستادن و امتناع کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قفح عن الطعام، بازایستاد از آن. (منتهی الارب). || ترک کردن و واگذاشتن: قفح نفسه عن الطعام، ترکه. (اقرب الموارد). || سفوف ساختن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قفح الشی ء؛ استفه کما یُستفّ الدواء. (اقرب الموارد).