معنی قعص
7 بازدید
[ قَ عَ ] (ع مص) قعاص زده گردیدن گوسپند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گویند: قُعِصَت الشاة قعصاً. (منتهی الارب). رجوع به قعاص شود. || قَعوص گشتن گوسفند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). گویند: قَعِصَت الشاة؛ صارت قعوصاً. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قعوص شود.[ قَ ] (ع ص، اِ) مرگ شتاب کش. (منتهی الارب). || المفکک من البیوت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ قَ ] (ع مص) بر جای کشتن کسی را. || مردن بر جای بی نقل و جنبش. گویند: فلان مات قعصاً؛ اذا اصابته ضربة او رمیة فمات مکانه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گول زدن. گویند: قعص زیداً المال؛ اغتره. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قعص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عص» برای سرودن شعر