معنی قعبل
6 بازدید
[ قَ بَ ] (ع اِ) کناره و گوشهٔ چیزی. || کاسه ای که در آن شیر نهند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ص) مرد درشت خوی و برکنده شده و درشت. (منتهی الارب). المتقلع الجلف. (اقرب الموارد). || (اِ) گیاهی است سپیدرنگ. (منتهی الارب). در قاموس آمده است که گیاهی است سفید. (از اقرب الموارد). || نوعی از سماروغ. (منتهی الارب). نوعی از قارچ که دراز و نازک چوب روید و چون خشک شود سر آن سیاه گردد. (اقرب الموارد). گیاهی است دوایی که برگ آن به برگ سوسن و بیخ آن به بصل الفار میماند، و آن نوعی از کماة است. (برهان). دزی (ج ۲ ص ۳۷۸) نویسد: قعبل به فتح اول و سوم و نیز به کسر اول و سوم . (از حاشیهٔ برهان چ معین). نزد بعضی از اقسام فطر است و نزد بعضی اسم نبطی سقراطیون و آن بیخی است به قدر شلغمی مایل به سرخی و با تلخی و گزندگی و برگش شبیه به برگ نرگس و کراث و سوسن، در سیُم گرم و خشک و در بعضی افعال شبیه به پیاز عنصل و عصارهٔ او را که به قدر دو سه درهم با آرد کرسنه خمیر کرده باشند و قرص ساخته جهت سپرز و جنون نافع دانسته اند. و صاحب منهاج گوید نباتی است شبیه به ساق کنگر و سفید و سطبر و بی برگ و بی گل و بی مزه و با اندک تندی و خشک او زرد مایل به سرخی میباشد و آن را پخته با ماست و شیر تناول مینمایند. (تحفهٔ حکیم مؤمن).[ قِ بَ ] (ع ص، اِ) قَعْبَل است در تمام معانی آن. رجوع به قَعْبَل شود.[ قِ بِ ] (ع اِ) نوعی از سماروغ است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قَعْبَل شود.
کلمات همقافیه با «قعبل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر