معنی قطع
4 بازدید
[ قَ ] (ع مص) بریدن و جدا کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). گویند: قطعه قطعاً و مَقْطَعاً و تِقِطّاعاً. || گذشتن: قطع النهر قطعاً و قطوعاً؛ عَبَره. || به تازیانه زدن: قطع فلاناً بالقطیع. || چیره شدن: قطعه بالحجة؛ چیره شد بر وی به حجت. || ساکت کردن و خاموش ساختن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قطع لسانه؛ به نیکوئی و احسان زبانش برید و خاموش ساخت. (منتهی الارب). || بریدن خویشی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قطع رحمه قطعاً و قطیعة؛ برید خویشی را و گسست پیوند برادری را. || خفه شدن از کسی. (منتهی الارب). اختناق. (اقرب الموارد): قطع فلان الحبل، و منه قوله تعالی : {/Bثُمَ لْیَقْطَعْ ۱۶-۱۷۲۲:۱۵/}(قرآن ۲۲/۱۵)؛ ای لیختنق. تاسه زده گردیدن: قُطِعَ فلان (به طور مجهول)؛ تاسه زده گردید. (منتهی الارب). قطع النفس؛ انقطع. (اقرب الموارد). || نیمهٔ حوض را پرکرده گذاشتن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قطع الحوض قطعاً؛ ملأه الی نصفه ثم قطع عنه الماء. (اقرب الموارد). || فروختن ستور. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قطع عنق دابته؛ باعها. (اقرب الموارد). || افراز کردن. (اقرب الموارد). || بسنده شدن. (منتهی الارب): قطعنی الثوب؛ کفانی لتقطیعی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || قُطِعَ الرجل؛ یئس او عجز. || منع کردن و بازداشتن: قطع فلاناً عن حقه؛ منعه. || جلوگیری کردن و ترساندن: قطع الطریق علی السالکین؛ منعه و اخافه. || باطل کردن: قطع الحدث الصلوة؛ ابطلها. || جزم کردن: قطع فلان فی القول؛ جزم. (اقرب الموارد) || (اِمص) جدائی. (منتهی الارب). جدائی بعض اجزاء جسم. (اقرب الموارد). و به فارسی با لفظ فرمودن و کردن و شدن مستعمل. (آنندراج). || (اصطلاح عروض) نزد عروضیان حذف آخر وتد مجموع واقع در عروض بیت است. و گویند زدن آن و ساکن گرداندن حرف متحرک ماقبل آن، مانند حذف نون مفاعلن و ساکن کردن لام آن تا متفاعل گردد. (اقرب الموارد). || (اِ) برش و قالب و اندازه: کاغذی به قطع چهار ورق و نیم. کتاب به قطع وزیری. || (اصطلاح هیأت) در تداول منجمین احکامی و زایچه بینان و فال گیران، حادثهٔ سوء که در زندگانی صاحب طالع روی خواهد داد. قران :[ قِ ] (ع اِ) پارهٔ بریده از درخت. || پیکان خرد پهناور که در تیر نشانند. ج، اَقْطُع، قِطاع. || تاریکی آخر شب، یا پاره ای از تاریکی آن، یا از اول شب تا سه یک حصهٔ آن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و از این باب است قول خدای تعالی : {/Bفَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ . ۱۰-۱۴۱۱:۸۱/}(قرآن ۱۱/۸۱). || تیر هیچکاره. || گلیم خرد که بر پشت اندازند چون برنشینند بر وی و آن به منزلهٔ زیرپوش است مر اسب را و نهالین زین. ج، قُطوع، اَقْطُع. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ قُ ] (ع اِ) دمه و تاسه از فربهی و جز آن. (منتهی الارب). البهر و انقطاع النفس. || جِ اقطع، به معنی دست بریدگان. || راهزنان. || (اِمص) خشک شدگی چاه. و به این معنی به کسر قاف نیز آمده. || (مص) بریده شدن دست از بیماری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گویند: قطعت الید قَطْعاً و قَطَعةً و قُطعاً؛ بریده شد دست او از بیماری. (منتهی الارب). رجوع به قَطَع شود.[ قِ طَ ] (ع اِ) پاره ای از شب. || جِ قِطْعَة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قِطْعة شود.[ قَ طَ ] (ع مص) بریده شدن دست از بیماری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قطعت الید قطعاً و قَطْعةً و قُطعاً و قَطّاعاً؛ بانت بقطع او بداء عرض لها. (اقرب الموارد).[ قَ طِ ] (ع ص) بریده آواز. (منتهی الارب). من ینقطع صوته. (اقرب الموارد).[ قُ طَ ] (ع ص) مرد بُرندهٔ خویشی و آزارندهٔ خویشان. (منتهی الارب). گویند: رجل قطع؛ ای قاطع رحمه. (اقرب الموارد). قُطَعة. (منتهی الارب). رجوع به قطعه شود. || (اِ) جِ قُطْعة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قُطْعَة شود.[ قُ طُ ] (ع اِ) جِ قطیع، و آن شاخه ای است که از آن تیر سازند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قطیع شود.
کلمات همقافیه با «قطع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طع» برای سرودن شعر