معنی قطری
6 بازدید
[ قَ ] (ص نسبی) نسبت است به قَطْر. (معجم البلدان). رجوع به قَطْر شود.[ قَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان پشت بسطام بخش قلعه نو از شهرستان شاهرود واقع در ۱۲۰۰۰ گزی شمال قلعه نو. موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوای آن سردسیری است. سکنهٔ آن ۲۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ قَ طَ ] (اِخ) ابن فجائهٔ مازنی. شاعری است. (منتهی الارب).[ ] (اِخ) ابن فجائه. سرکردهٔ گروهی از ارارقه است که بر حجاج بن یوسف خروج کردند. وی به دست اسحاق بن محمدبن اشعث کشته شد. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۸۱).[ ] (اِخ) محمدبن حسن مرزوقی. از دانشمندان است. او راست: الداهیة الکبری علی الرائیة الصغری. (معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۵۱۷).[ قَ ] (اِخ) محمدبن حکم قطری. از محدثان است. وی از آدم بن ابی ایاس و ابن ابی مریم روایت کند و عثمان بن محمد سمرقندی از او روایت دارد. (معجم البلدان). مؤلف اللباب او را محمدبن عبدالحکم ضبط کرده است. (اللباب).
کلمات همقافیه با «قطری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر