معنی قطر

معنی قطر

13 بازدید
[ قَ ] (ع مص) دوختن جامه را. || قطران مالیدن شتر را. || چکیدن. || چکانیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). اصمعی گوید: متعدی و لازم هر دو استعمال میشود. و ابوزید گوید: به خودی خود متعدی نشود بلکه به وسیلهٔ همزهٔ باب اِفعال گویند: اقطره اللََّه. (اقرب الموارد). || گرفتن و بازداشتن. || پسِ یکدیگر کردن شتران را و یک رشته نمودن. || نیک بر زمین افکندن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || اسهال گرفتن. (اقرب الموارد). گویند: قطرت است فلان؛ مصلت، ای اسهلت. (اقرب الموارد).
[ قَ ] (ع اِ) باران. || آنچه بچکد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ قِ ] (ع اِ) مس، یا مس گداخته، یا نوعی از مس. || نوعی از چادر و جامه که آن را قطریة خوانند. || مال. گویند: بذرت قطر ابی؛ یعنی خوردم مال پدر خود را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ قُ ] (ع اِ) کرانه. (منتهی الارب). ناحیه و جانب. ج، اقطار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || اَگَر (اَکَر) که از وی بخور سازند. (منتهی الارب). العود الذی یتبخر به. (اقرب الموارد). گویند: وجدت ریح القطر. (اقرب الموارد). رجوع به قُطُر شود. || اقلیم. (اقرب الموارد): قطر شام و نحو آن؛ اقلیمی است که در آن واقع است. (اقرب الموارد). - قطر دائره؛ خطی باشد مستقیم که بر مرکز دائره گذر کند و از دو جهت به محیط رسد و به ضرورت این قطر دایره را به دو نیم کند راست، پس نیمی از دائره شکلی باشد که یک نیمه از محیط و قطر به وی محیط باشند. (جهان دانش ص ۸). - قطر ظل (اصطلاح ریاضی)؛ از خطوط مثلثاتی و برابر است با عکس کسینوس یا <۵۳۰۶۴۰۱۱۰۱۱۷۶۳۶۰۱>... جیب تمام یا نسبت MO بر روی PO و مقدار آن برابر است با طول TO درصورتی که زاویهٔ کوچکتر از ۹۰ درجه باشد یعنی برابر خطی است که مبدأ آن نقطهٔ O و منتهای آن محل برخورد این خط با محور ظل میباشد. ****<۵۳۰۶۴۰۱۱۰۱۱۷۶۳۶۰۲>... ****در تاریخ ریاضیات آمده است که در اواخر قرن دهم م. ابوالوفاء از روی سایهٔ میلهٔ افقی به تعریف ظل نائل شده و قطر ظل که معمولاً به کپرنیک نسبت داده شده است و هم چنین دستور بسط: (جیب مجموع و یا تفاضل دو زاویه) نیز از اوست. ابوالوفای بوزجانی مذکور (۹۴۰-۹۹۸ م.) از بزرگترین ریاضیون و منجمین قدیم است و بسیاری از علمای این فن در مصنفات خود او را به بزرگی یاد نموده به اقوالش استناد کرده اند، چنانکه گفتیم ابوالوفا واضع ظل و قطر ظل و قطر ظل تمام و کاشف شکل ظلی است. تبصره: درصورتی که زاویه بزرگتر از ۹۰ درجه باشد، مقدار قطر ظل به صورت TO درمی آید. قطر ظل یک قوس تابعی است متناوب که به دورهٔ تناوب آن از روی جدول ذیل می توان پی برد. بنابراین تابع قطر ظل به ازاء مقادیر <۵۳۰۶۴۰۱۱۰۱۱۷۶۳۷۰۱>... منفصل است، یعنی مقدار معین و محدودی نمیتوان به قطر ظل نسبت داد. <۵۳۰۶۴۰۱۱۰۱۱۷۶۳۷۰۲>... ****<۵۳۰۶۴۰۱۱۰۱۱۷۶۳۷۰۳>... ****
[ قَ طَ ] (ع مص) سنجیده گرفتن یک جله یا یک تنگبار را، و باقی به این حساب ناسنجیده به گزاف گرفتن. (منتهی الارب). قَطَب. (اقرب الموارد). آنکه یک لنگه از خرما یا کالا یا حبوبات را بسنجد و مابقی آن را ناسنجیده و به تخمین اکتفا کنند. از ابن سیرین روایت شده که قطر مکروه است. ابومعاذ گوید: قطر خود خریدوفروش است، و ابوعبید گوید: قطر نوعی از بُرْد است. (معجم البلدان). رجوع به قَطَب شود.
[ قُ طُ ] (ع اِ) عود که از آن بخور سازند. (اقرب الموارد). رجوع به قُطْر شود. || جِ قِطار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قِطار شود.
[ قَ طَ ] (اِخ) شهری است میان قطیف و عمان، و جامهٔ قطریه بدان منسوب است. شیخ نشین عربی است در کنار خلیج فارس در ساحل شرقی جزیرهٔ عربی که دریا از همه جهت بدان احاطه دارد. و از طرف مغرب به کشور سعودی محدود است و مساحت آن هشت هزار میل مربع و جمعیت آن به سال ۱۹۵۴ م. سی هزار تن بوده است. در این سرزمین واحه هائی است که درخت خرما در آنها خوب به عمل می آید و در کناره های دریا صید ماهی می شود. در سال ۱۹۴۹ م. در منطقهٔ دخان به استخراج معادن نفت دست زدند. پایتخت این سرزمین دوحه است. (الموسوعة العربیة). قطر یک شیخ نشین خودمختار عربی است که شبه جزیرهٔ قطر را در خلیج فارس در بر میگیرد. مساحت آن بالغ بر هشتهزار میل مربع و جمعیت آن نزدیک به ۴۰۰۰۰ نفر است. منابع نفتی این سرزمین نیز در دست بهره برداری است. (کتاب سال ۱۳۴۱ هـ . ش. کیهان ص ۳۰۱).
[ قَ ] (اِخ) موضعی است در جوانب البطائح بین بصره و واسط. (معجم البلدان).
[ ] (اِخ) ابن ارطاة. از تابعیان است. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۵۱).
[ ] (اِخ) ابن حمادبن واقد. از راویان است. رجوع به سیرهٔ عمربن عبدالعزیز ص ۱۵۵ شود.

کلمات هم‌قافیه با «قطر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «طر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید