معنی قضی
6 بازدید
[ قَ ضا ] (ع اِ) عنجد که نوعی از مویز باشد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || جِ قِضَة. (اقرب الموارد). رجوع به قِضَه شود.[ قَ ضْ یْ ] (ع مص) فرمان دادن و حکم کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قضی ربک؛ ای حکم و امر ربک. (منتهی الارب).[ قَ ضی ی ] (ع اِ) مرگ. || (ص) زود بازدهندهٔ وام. || چابک در حکومت و داوری: رجل قضی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قضی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضی» برای سرودن شعر