معنی قضض
7 بازدید
[ قَ ضَ ] (ع اِ) سنگریزه که شکسته و ریزه گردد. || سنگریزهٔ خرد. || خاک که بر فرش نشیند. || جمیع: جاء القوم قضضهم؛ ای جمیعهم. || (ص) سنگریزه ناک: طعام قضض؛ طعام سنگریزه ناک. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ قَ ضَ ] (ع مص) سنگریزه ناک گردیدن. || سنگریزه یا خاک در کاواکی دندان ماندن وقت خوردن طعام. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قض فلان من الطعام قضضاً؛ اکله و وقع منه بین اضراسه حصی او تراب، و عبارة الاساس: قد قضضت الطعام قضضاً؛ اذا اکلت منه فوقع بین اضراسک حصی. (اقرب الموارد). || خاک آلود گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ قَ ضِ ] (ع ص) بسیارسنگریزه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): مکان قضض؛ جای بسیارسنگریزه. طعام قضض؛ طعام سنگریزه ناک. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قضض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضض» برای سرودن شعر