معنی قضاء
6 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) فرمان. حکم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قضاء اللََّه ترد له الاقضیة. (اقرب الموارد). ج، اَقْضیة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِمص) قضاوت و داوری : چون پیر شد از قضا عفو خواست و به حج رفت. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۴). ازبهر قضا خواستن و خوردن رشوت فتنه همگان بر کتب بیع و شرااند. ناصرخسرو. رشوت بخورند آنگه رخصت بدهندت نه اهل قضااند بل از اهل قفااند. ناصرخسرو. - قضا کردن؛ حکم دادن. فتوا دادن. رای دادن. (ناظم الاطباء). و در ترکیبات فارسی قضا بدون همزه به کار رود. || اداء . (اقرب الموارد). و در فارسی بدون همزه استعمال شود و کسرهٔ اضافهٔ آن به یاء بدل گردد. - قضای حاجت کردن؛ به آشتنگاه رفتن و تخلیه کردن. (ناظم الاطباء). - قضای شهوت کردن؛ به آرزوی نفس عمل کردن و مقاربت نمودن. (ناظم الاطباء). || (اِ) اندازهٔ چیزی. (منتهی الارب). و از این معنی است قضا و قدر. (منتهی الارب). - قضای مبرم؛ قسمت و سرنوشت ناگزیر. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح متکلمان) به طوری که سید سند در شرح مواقف گوید نزد اشاعره عبارت است از ارادهٔ ازلی حق که همواره به اشیاء آنچنان که هستند تعلق میگیرد. و قدر عبارت از ایجاد حق است اشیاء را به اندازهٔ مخصوص و قدر معین که در ذوات و احوال آن اشیاء معتبر است. (کشاف اصطلاحات الفنون). || (اصطلاح فلسفه) عبارت از علم حق است به آنچه سزاوار است هستی پذیرد. و بر نیکوترین نظام و کاملترین انتظام باشد و همین است که آن را غایت ازلی نامند و مبدء فیض موجودات به طور اجمال به بهترین و کاملترین وجه و قدر عبارت از خروج اشیاء است در عالم وجود عینی همان گونه که در قضاء مقرر بود. محقق طوسی در شرح اشارات گوید: قضاء عبارت از وجود جمیع موجودات است در عالم عقلی به طور دسته جمعی و اجمال برسبیل ابداع، و قدر عبارت از وجود خارجی آنهاست یکی یکی و به طور تفصیل. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || (اِمص) (اصطلاح عرفان) عبارت از وجود جمیع موجودات است به طور دسته جمعی و مجمل در عالم عقلی برسبیل ابداع، و قدر عبارت از وجود موجودات است به طور تفصیل و جداجدا در عالم خارجی. (اقرب الموارد). و رجوع به قضا شود. || (اصطلاح حقوق و فقه) بر کلیهٔ امور مربوط به دادرسی مدنی و کیفری اطلاق میشود. در فقه اسلام آئین دادرسی کیفری و مدنی از هم تفکیک نشده است و این بسط و تفصیل که در حقوق جدید پیدا کرده و رشد خاصی یافته، دیده نمیشود. (فرهنگ اصطلاحات حقوقی). تهانوی گوید: قضا عبارت از الزام است به طوری که در کافی آمده و در شرع عبارت از قول ملزم است که از ولایت عامه صادر شود، و گویند قضاء در شرع عبارت از فصل خصومات و قطع منازعات است. و پوشیده نیست که این بر فصل و قطعی که از خلیفه صادر گردد صادق است، و همین معنی است که در کتاب خزانه آمده است. (کشاف اصطلاحات الفنون). || (اصطلاح عباداتی فقه) در مقابل ادا کردن. در عبادتی استعمال شود که در خارج وقت محدود شرعی آن به جا آورده شود و اداء در عبادتی که در وقت محدود آن، و در مصباح آمده است که این مخالف وضع لغوی آن است ولی اصطلاحی است که برای تمییز و تشخیص بین دو وقت به کار میرود. (اقرب الموارد). اصولیان قضاء را در اتیان به مثل واجب به کار برند در مقابل اداء. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ قَ ضْ ضا ] (ع مص) به حاجت کسی رسیدن و روا کردن. (منتهی الارب).[ قَ ضْ ضا ] (ع ص) فعال است برای مبالغه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || زره استوار. || زره میخ دوز و زره درشت. (منتهی الارب). الدرع المسمورة الخشنةالمس من جدتها لم تنسحق بعد. (اقرب الموارد). || مردم کلانسال که پیریش از بدن و دندان ظاهر باشد. || (اِ) گلهٔ شتر از سی تا چهل. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قضاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر