معنی قصی
6 بازدید
[ قُ صا ] (اِخ) پشته ای است به یمن. (منتهی الارب).[ قَ صی ی ] (ع ص) دورشونده. ج، اقصاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ ] (ع اِ) آلت جنگ دریائی. (تاریخ تمدن جرجی زیدان ۱:۱۶۱).[ قُ صی ی ] (اِخ) ابن کلاب بن مره. اصل هفتم قریش است. وی در میان قریش مردی بزرگ بود. آنان را پس از پریشانی فراهم آورد. شاعر در این باره گوید: ابوکم قصی حین یدعی مجمعاً بِهِ جمع اللََّه القبایل من نهر. او کلیدهای کعبه را از خزاعه گرفت. از وی دو قبیله منشعب شدند. قبیلهٔ نخست قبیلهٔ بنوعبدالدار و قبیلهٔ دوم قبیلهٔ بنوعبدالعزی. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۵۵). نام وی زید یا مجمع است. (منتهی الارب): تا اصل مردم علوی باشد از علی تا تخم احمد قرشی باشد از قصی. منوچهری.
کلمات همقافیه با «قصی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صی» برای سرودن شعر