معنی قصور
13 بازدید
[ قُ ] (ع مص) بازایستادن و فروماندن و عاجز گردیدن. گویند: قصر عن الامر قصوراً؛ انتهی و کف عنه مع العجز. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). کوتاه بودن. کوتاه آمدن، و این در مقابل تقصیر است : حاش للََّه اگر امسال ز حج وامانم نه قصور من و تقصیر تو حاشا شنوند. خاقانی. حور خطا گفتم اگر خواندمت عفو کن از بنده قصور ای صنم.سعدی. قصر السهم عن الهدف؛ لم یبلغه. (اقرب الموارد). || آرمیدن. فرونشستن. گویند: قصر عنی الوجع قصوراً؛ سکن. || نمو کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قصر الطعام؛ نمی. (اقرب الموارد). || گران گردیدن. کم شدن. || ارزان شدن. از اضداد است. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || تنگ کردن: قصر قید البعیر؛ ضیقه. (اقرب الموارد). || (اِ) جِ قصر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): چند رفتند از این قصور بلند در هنر برتر از تو سوی قبور.ناصرخسرو.[ قُ ] (اِخ) دهی از دهستان نازلو از بخش حومهٔ شهرستان ارومیه در ۶۰۰۰ گزی شمال ارومیه و ۲۰۰۰ گزی خاور شوسهٔ ارومیه به سلماس. موقع جغرافیائی آن جلگه و هوای آن معتدل مالاریائی است. سکنهٔ آن ۱۹۱ تن است. آب آن از قنات و رود شهرچایی و محصول آن غلات و کشمش و توتون و چغندر و حبوبات و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان جوراب بافی است. راه ارابه رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «قصور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر