معنی قصب

معنی قصب

5 بازدید
[ قَ صَ ] (ع اِ) کِلک. قلم. || نی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). لیث گوید هر نبات که میان او تهی و راست قامت و او را پیوندها باشد عرب او را قصب گوید و به پارسی نی باشد. دوس گوید بعضی از وی آن است که میان تهی نباشد و از او نیزه سازند و آنچه میان تهی بود مزامیر سازند و قلم از انواع اوست و بعضی از او سطبر بود منبت او بر لب جویها باشد و بعضی آن است که به شکل دیوار بر اطراف باغات بنشانند، پس در کتاب خود سه نوع ذکر کرده است، قصبی که از او تیر سازند و قصب الذریر هم ذکر کرده است و نوع سوم قصب فارسی است. جالینوس گوید: نی طیب که از بلاد هند به اطراف برند در میان او به شکل غبار و سرمه چیزی باشد که در اقسام او نباشد نام او قالاوس اروناطیقوس است، و حمزه نی بوریا ذکر کرده است، گوید او نوعی باشد که میان او تهی بود و آن به شکل غبار یا چوبی که به واسطهٔ مرور ایام پوسیده بود بوی او خوش و لون او به سرخی مایل بود. و رازی گوید منبت او بلاد هند بود و آنچه لون او یاقوتی باشد و بندهای به یکدیگر نزدیک بود و چون جرم او شکسته شود توتو از یکدیگر جدا نشود و جرم او رنگین بود و لون او به سفیدی مایل بود و آنچه در میان او بود به نسج عنکبوت ماند و در طعم او اندک سری باشد و چون بخایند آب دهن نشف کند نیکو باشد و در او قوهٔ قبض بود و لون آن میان زرد و سفید بود، پوست نی چون بسوزند چرک از جراحات پاک کند، و نی گرم بود در سوم و خشک باشد، برگ تر وی چون بکوبند و بر اورام کرم ضماد کنند نافع بود و اگر بیخ نی با بصل الذریر بر موضع خاررفته نهند بیرون آورد. و گویند قصب الذریره گرم است در سوم و خشک است. حیض و بول براند، آماس جگر و معده و رحم را بنشاند و مواد را لطیف کند چون طلا کنند. (ترجمهٔ صیدنة): گر رودزن رواست امام و نبیدخوار اسبی است نیز آنکه کند کودک از قصب. ناصرخسرو. فتنهٔ آن ماه قصب دوخته خرمن مه را چو قصب سوخته. نظامی. || ماشوره و هر چیز که مانند وی باشد میان کاواک چون استخوان و استخوان انگشت و نای. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || استخوانهای دو دست و پا و در هر انگشتی قصب است. || رگهای بال و استخوانهای آن. (اقرب الموارد). || رگهای گلو. || رگهای شُش و برآمدنگاه دَم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || لوله . || کُزَل. کالی. شالی. || آب راهه های اشک و آب در چشم. (منتهی الارب). مجاری الماء من العیون. (اقرب الموارد). آب راهه از چشمه و چشمها. || مروارید تر آبدار و تازه. (منتهی الارب). دُرّ رطب. (اقرب الموارد). || زبرجد آبدار و تر مرصع به یاقوت. و به همین معنی است در این حدیث: بشر خدیجه ببیت فی الجنة من قصب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گوهر دراز. (منتهی الارب). ما کان مستطیلاً من الجوهر. (اقرب الموارد). || کتان تنک و نرم. واحد آن قصبی است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || جامه ای است معروف. (مهذب الاسماء). جامهٔ ابریشمین. جامه ای که از کتان و ابریشم بافند. (غیاث اللغات). و این معرب کسب است و آن جامه ای است که در هند مشهور است و نوعی است از بافتهای ابریشمی. (غیاث اللغات): تا زورقی زرین کم شد ز سر گلبن کوه از قصب مصری دستار همی پوشد. خاقانی. آمیخته مه با قصب انگیخته طوق از عنب دستارچه بسته ز شب بر ماه تابان دیده ام. خاقانی. اندر گلوش تلخ چو حنظل شود عسل وَاندر برش درشت چو سوهان شود قصب. ناصرخسرو. زده بر ماه خنده بر قصب راه پرند آن قصب پوشان چون ماه.نظامی. گل در قصبی و لاله در خز شیرینی ازین چو شیرهٔ رز.نظامی. گر او را دعوی صاحب کلاهی است مرا نیز از قصب سربند شاهی است.نظامی. || (واحد طول) قصب شاه شش وشمار باشد به شاهی و پانزده قصب در پانزده جفتی باشد. دویست وبیست وپنج قصب بکر [ ظ : یک کری ] باشد و قصب شاپوری شش وشمار باشد نشابوری و ده قصب در ده قصب جریبی بود. (یواقیت العلوم): و امروز در قصب شاهی که بدان جفت می پیمایند نقصان مییابیم و کس نمیدانست که از کجا افتاده است تا در کتابی قدیم یافتیم که چون عبداللََّه بن طاهر بدین ناحیت [ قزوین ] رسید جماعتی از بنایان و حفاران شکایت کردند از طول وشمار شاه که اجرت کارهای ایشان بر آن میدادند و در آن حیفی ظاهر می بود، عبداللََّه طاهر بفرمود تا میان وشمار شاپوری و وشمار شاه تفاوت بدانستند آنگه آن تفاوت بگرفتند و از او شمارهٔ شاه بکاهانیدند و امروز هم بدان اندازه مانده است. رجوع به قَصَبة شود.
[ قُ ] (ع اِ) پشت. (منتهی الارب). ظَهْر. (اقرب الموارد). || روده. ج، اقصاب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ قَ ] (ع مص) جدا نمودن. بریدن. (منتهی الارب). قطع کردن. گویند: قصبه قصباً؛ قطعه. قصب القصاب الشاة؛ فصل قصبها و قطعها عضواًعضواً. (اقرب الموارد). || از آب بازداشته ایستادن و سر برداشتن از آن پیش از سیری. (منتهی الارب). امتناع از شرب آب و سر برداشتن از آن پیش از سیراب شدن. (اقرب الموارد). || پیش از سیری از آب بازداشتن کسی را. (منتهی الارب). منع از شرب ماء قبل از سیراب شدن کسی. (اقرب الموارد). || عیب کردن و دشنام دادن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی).

کلمات هم‌قافیه با «قصب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «صب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید