معنی قصاب
5 بازدید
[ قِ ] (ع اِ) بندهای آب و پشته ها که در پای دیوار سازند تا آب جمع نشود و اطراف دیوار نیفتد و ویران نگردد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دیار. (اقرب الموارد). سرایها. (منتهی الارب). یکیِ آن قَصَبة است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قصبة شود.[ قُ صْ صا ] (ع ص، اِ) جِ قاصب. (اقرب الموارد). رجوع به قاصب شود.[ قَ ] (از ع، ص، اِ) قَصّاب است که در ضرورت شعری مخفف آمده است : گوسفندان که برونند از حساب زَانبهیشان کی بترسد آن قصاب؟مولوی. رجوع به قَصّاب شود.[ قَ صْ صا ] (ع ص، اِ) نای زن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). زمار. (اقرب الموارد). نی نواز. (منتهی الارب). نفخ کننده در نی. (اقرب الموارد). || شترکش. (منتهی الارب). جَزّار. (اقرب الموارد). || برندهٔ گوشت و روده و مانند آن. (منتهی الارب). گوشت فروش. (مهذب الاسماء): قصاب چه آری ز پی کشتن ماهی خود کشته شود ماهی بی حربهٔ قصاب. خاقانی. هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد. خاقانی. آن کسان کآسمانْش میخوانند نام قصاب بر شبان بستند.خاقانی. به تندی گفتم ای بخت بلندم نه تو قصابی و من گوسپندم؟نظامی. چو قصاب از غضب خونی نشانی چو نفاط از بروت آتش فشانی.نظامی. سعدیا گوسفند قربانی به که نالد ز دست قصابش؟سعدی. به تمنای گوشت مردن به که تقاضای زشت قصابان.سعدی. توانگر از نشاط فربهی در خود نمیگنجد از این غافل که هم پهلوی چرب اوست قصابش. صائب.[ قَ صْ صا ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان جم بخش کنگان شهرستان بوشهر در ۶۲۵۰۰ گزی خاور کنگان و جنوب راه مالرو کنگان به اشکنان. سکنهٔ آن ۱۶ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ قَ صْ صا ] (اِخ) حبیب بن ابوعمرهٔ کوفی، مکنی به ابوعبداللََّه. از محدثان است. وی از سعیدبن جبیر روایت دارد. به سال ۱۴۲ هـ . ق. وفات یافت. (لباب الانساب).[ قَ صْ صا ] (اِخ) حسن بن عبداللََّه از محدثان است. وی از نافع بن عمرو روایت کند و از او وکیع بن جراح روایت دارد. (لباب الانساب).[ قَ صْ صا ] (اِخ) محمدسلیم بن انیس دمشقی. از ادیبان قرن چهاردهم هجری است. او راست: نشأة الصیا و نسمة الصبا، و این دیوان شعری است که آن را بر پنج باب مرتب ساخته و در دمشق به سال ۱۲۹۸ هـ . ق. در ۱۶۰ صفحه طبع شده است. (معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۵۱۵). قصاب. [ قَ صْ صا ] (اِخ) مؤیدالدین بن محمدبن علی، مکنی به ابوعبداللََّه به صفت تهور و تکبر و قلت عقل و تدبیر موصوف بود و در سنهٔ ۵۹۰ هـ . ق. به حکم الناصرلدین اللََّه منصب وزارت را تعهد نمود و با فوجی از سپاه بغداد روی به جانب خوزستان نهاد و آن ولایت را در سلک سایر قلمرو خلیفه سمت انتظام داد. به صحت پیوسته که چون تکش خان بلاد عراق را از تحت تصرف سلجوقیان برون آورده مسخر ساخت الناصرلدین اللََّه در طمع افتاد که خوارزمشاه بعضی از ولایت را به حوزهٔ دیوان خلافت مسلم دارد و در این باب رسل و رسائل نزد تکش خان فرستاد. تکش به قبول ملتمس خلیفه زبان گشاد و خلیفه مؤیدالدین را با خلع و تشریفات گرانمایه به جانب عراق عجم ارسال نمود تا عذرخواهی تکش خان نماید. وزیر بی تدبیر چون به اسدآباد رسید و از اکراد عراق و اجناد اعراب قرب ده هزار نفر به خدمت او توسل جسته مجتمع گشتند، او خبر به تکش خان فرستاد که: از دارالخلافه تشریف و منشور حکومت مبذول افتاده و کفیل مصالح مملکت یعنی جناب وزارت مآب جهت ایصال این بشارت تا بدین مقام آمده و تقضی از ادای شکر این موهبت مقتضی آن است که خوارزمشاه با عدد اندک و تواضع بسیار به استقبال آید و در رکاب وزارت مآب قدمی بر خاک نهاده پیاده سیر کند. چون تکش بر قلت عقل و تدبیر این قصاب اطلاع یافت فوجی از عساکر را به تأدیب او نامزد کرد. این قصاب تاب حملهٔ آنان را نیاورده فرار کرد. (از دستور الوزراء ص ۹۵ و ۹۶).
کلمات همقافیه با «قصاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر