معنی قشیب
7 بازدید
[ قَ ] (ع ص) نو. (منتهی الارب). جدید. (اقرب الموارد): باران مشکبوی ببارید نوبه نو وز برف برکشید یکی حلهٔ قشیب.رودکی. || کهنه. از اضداد است. || سفید. || پاکیزه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). هیچیک از این لغات شنیده نشده که به کار رود. ج، قُشُب، قُشْب. (اقرب الموارد). || سیف قشیب؛ شمشیر نو زنگ زدوده. || شمشیر زنگ ناک. از اضداد است. || نسر قشیب؛ کرکس به پارهٔ گوشت زهرآلوده طعمه اش سازند جهت پر آن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || دراز. (مهذب الاسماء).[ قَ ] (اِخ) قصری است عجیب در یمن که شرحبیل بن یحصب آن را ساخت. علقمةبن مرثد در شعر خود از آن یاد کرده است. (از معجم البلدان). کوشکی است به یمن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قشیب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یب» برای سرودن شعر