معنی قشور
5 بازدید
[ قُ ] (ع اِ) اسم جنس پوست میوه هاست و شامل پوست اشجار و بُزور و غیره است، و بعضی را عقیده آنکه آنها قابل هضم نیستند و غذائیت ندارند و این کلی نیست ولیکن بسیار قلیل الغذااند و بطی ءالهضم. (از مخزن الادویه و فهرست آن).[ قَ ] (ع اِ) دوای جالی است که میمالند زنان به روی خود برای تصفیهٔ رنگ آن مانند خردل کوبیدهٔ به تخته با ماست سرشته. (فهرست مخزن الادویة). || دارویی است که به وسیلهٔ آن پوست روی را برکنند تا رنگ آن روشن گردد. (اقرب الموارد).[ قُ ] (ع اِ) جِ قشر. (غیاث اللغات از منتخب). رجوع به قشر شود. پوست اشجار و اثمار و بذور است، و بعضی را اعتقاد آنکه اقسام آن غذائیت ندارند و قابل هضم نیستند. (تحفهٔ حکیم مؤمن): غرض ایزدی حکیمانند وین فرومایگان خسند و قشور. ناصرخسرو. باز باش ای باب بر جویای باب تا رسند از تو قشور اندر لباب.مولوی.[ قَ شْ وَ ] (ع ص) زن که حیض نیارد. (منتهی الارب).[ ] (اِخ) نام یکی از اصحاب ابوهاشم عبدالسلام بن محمد جبائی متکلم معتزلی. و نام او ابوالقاسم بن سهلویه است. (ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «قشور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر