معنی قشو
6 بازدید
[ قَ شَ / شُو ] (ترکی، اِ) از ترکی قاشمق به معنی خاریدن. آلتی است از آهن با دندانه ها که اسب را بدان خارند. شانهٔ ستورخانه . محسة. فرجون شانه که اسب را بدان پاک کنند و موهای ریخته و گرد و غبار آن دور سازند. خرخرهٔ آهنی که اسب را بدان خارند: کشیدند گردان کوته نظر صفی چون قشو از پی یکدگر. شفیع اثر (در رزمیه، از آنندراج).[ قَ شْ وْ ] (ع مص) پوست باز کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قشا الحَیَّةَ قشواً؛ پوست باز کرد از مار (منتهی الارب)، نزع عنها لباسها. (اقرب الموارد). || برکندن پوست از درخت و جز آن و دست فرومالیدن بر آن تا برگش فروریزد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قشا العود؛ قشره و خرطه. (از اقرب الموارد). || مالیدن و مسح کردن روی. (منتهی الارب). مسح کردن روی. (منتهی الارب): قشا الوجه؛ مسحه. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قشو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شو» برای سرودن شعر