معنی قشف
5 بازدید
[ قَ شَ ] (ع اِمص) پلیدی پوست و کهنگی هیأت. || بدی حال و تنگی زیست، یا آنکه به غسل آوردن و شستن تن و نفس خود را پاک و صاف کرده باشد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). و فعل آن از سمع و کرم است. (منتهی الارب). || (مص) سوختن روی از آفتاب. (اقرب الموارد). || برگردیدن رنگ روی از درویشی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و فعل آن از سمع است. (منتهی الارب).[ قَ شَ / قَ ] (ع ص) قَشِف. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قَشِف شود.[ قَ شِ ] (ع ص) پلیدپوست و کهنه هیأت و بدحال و تنگ زیست. || سوخته روی از تاب آفتاب. قَشْف. قَشَف. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قَشَف شود.
کلمات همقافیه با «قشف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شف» برای سرودن شعر