معنی قش
7 بازدید
[ قَ ] (ص، اِ) شبیه و مانند و نظیر. || یار و رفیق. (ناظم الاطباء) (استینگاس).[ قَ ش ش ] (ع اِ) صقیع است. (فهرست مخزن الادویه). || خرمابن هیچکاره، چون دقل و جز آن. (منتهی الارب). ردی تمر، چون دَقَل، و این لغت عمانی است. (اقرب الموارد). || دلو بزرگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (ص) ضخیم. (اقرب الموارد). || (اِ) آنچه از منازل و جز آن روبند. (ذیل اقرب الموارد).[ قَ ش ش ] (ع مص) خوردن از اینجا و آنجا و پیچیدن هرچه یافتن و برگرفتن از خوان به آنچه بر آن قادر شدن. گویند: قش الرجل قشاً؛ اکل من هنا و هنا و لف ما قدر علیه مما علی الخوان. (از اقرب الموارد). || فراهم آوردن. (منتهی الارب). جمع کردن. (اقرب الموارد). || بشتاب دوشیدن ناقه را. || به دست خراشیدن و سودن چیزی را چندانکه فروریخته گردد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قش الشی ء؛ حکه بیده حتی ینحت. (اقرب الموارد). رجوع به قُشوش شود.
کلمات همقافیه با «قش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قش» برای سرودن شعر