معنی قسیم
6 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) نصیب. ج، اَقْسِماء. جج، اقاسیم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (ص) جمیل. (اقرب الموارد). مرد صاحب جمال. (منتهی الارب). ج، قُسْم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قسیم جسیم بسیم وسیم.سعدی (بوستان). || (اِ) جزئی از شی ء مقسوم. (اقرب الموارد). نیمهٔ چیزی. (منتهی الارب). || قسم شی ء؛ آنکه مقابل شی ء باشد و مندرج باشد با او تحت شی ء دیگری، چون اسم که مقابل فعل است و هر دو مندرج در تحت کلمه که شی ء دیگری است هستند و کلمه اعم از آن دو است و آن دو هر یک قسم دیگری هستند. (از اقرب الموارد) (از تعریفات). || (اِ) بخش بخش کننده. (منتهی الارب). قسمت کننده. - قسیم النار و الجنة؛ لقب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است : علیٌّ حُبّه جُنّة قسیم النار و الجَنة وصی المصطفی حقاً امام الانس و الجِنة.[ قَ ] (اِخ) اسبی است مر بنی جعدة را. (منتهی الارب).[ قَ ] (اِخ) وادیی است در یمامه. (معجم البلدان).[ قَ ] (اِخ) شهرهایی است در اواسط جزیرهٔ عربی واقع در ارتفاعات صحرا که وادی رمه از آن ها میگذرد. این شهرها در حدود ۲۵هزار جمعیت دارد. بعضی از آنان با یمن و شام و عراق روابط بازرگانی دارند. (ذیل المنجد).[ قَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به بزرجمهر قسیمی شود.
کلمات همقافیه با «قسیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر