معنی قز
7 بازدید
[ قَ زز ] (ع مص) برجستن و ترنجیدن و در هم شدن و فراهم آمدن جهت برجستن. (منتهی الارب). وثوب و انقباض برای وثوب. (اقرب الموارد). فعل آن از باب ضرب و نصر است. (منتهی الارب). || سر باززدن از چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ قِ زز ] (ع ص) مرد نیک پاک از آلایش. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قُزّ و قَزّ شود.[ قُ زز ] (ع مص) پاک بودن و دور ماندن از ریم و آلایش. (منتهی الارب). تباعد از دنس. (اقرب الموارد). || (ص) مرد نیک پاک از آلایش. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قِزّ و قَزّ شود.[ قَ زز / قَ ] (معرب، اِ) معرب کژ. ابریشم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ابریشم خام بدقماش (برهان) (آنندراج)، و گویند نوعی است از آن. (اقرب الموارد). جامه از ریسمان پیله. (منتهی الارب). لیث گوید: قز آن است که ابریشم از آن به دست آید، و ازاینرو بعضی گفته اند قز و ابریشم مانند گندم و آرد هستند. (از اقرب الموارد). و این معرب است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): آن غنچه های نستر بادامهای قز شد زرّ قراضه در وی چون تخم پیله مضمر. خاقانی. لطافت کن آنجا که بینی ستیز نبرد قز نرم را تیغ تیز.سعدی (گلستان). - دودالقز؛ دودالحریر. کرم ابریشم. (اقرب الموارد). || (ص) مرد نیک پاک از آلایش. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به قُزّ و قِزّ شود.[ قِ ] (اِخ) دهی از دهستان کراب بخش حومهٔ شهرستان سبزوار واقع در ۲۰ هزارگزی شمال باختری سبزوار و ۱۰ هزارگزی خاور جادهٔ عمومی سبزوار به نقاب. موقع جغرافیایی آن دامنه و هوای آن معتدل است. سکنهٔ آن ۱۰۴۵ تن میباشد. محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. دارای دبستان است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «قز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قز» برای سرودن شعر