معنی قرو
6 بازدید
[ قَ رْوْ ] (ع اِ) حوض. || جوی بزرگ و دراز که در آن ستوران آب خورند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || زمین که قطع نشود. (منتهی الارب) (آنندراج). الارض لاتکاد تقطع. (اقرب الموارد). || آب راههٔ انگوردان و شکاف آن. || بن درخت خرما و جز آن که آن را کاواک کنند و در وی نبیذ ریزند و از آن تغارهٔ بزرگ سازند. || پنگان و قدح چوبین. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || آوند خرد از آن و کاسهٔ تنگ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ج، اقراء، اَقْر، اَقْرِوة، قُریّ. (منتهی الارب) (آنندراج).[ قَ رْوْ ] (ع مص) آهنگ کردن و جستن بلاد. || پیروی نمودن. || نیزه زدن. || فراخ و کلان گردیدن پوست خایه از باد یا از آب یا از فرودآمدن روده ها. قر شدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).[ قَ رْوْ ] (اِخ) یکی از قلعه های یمن در طرف صنعاء، و ازآنِ طائفهٔ بنی هرش است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «قرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر