معنی قرقری
6 بازدید
[ قَ قَ ] (اِ) نوعی از پیچش دستار که آن را در عرف هند کهرکی گویند. (آنندراج). شاعری در هجو گفته : به آن چهرهٔ طره پرداز او علم قرقری پیچ انداز او.؟ (از آنندراج).[ قَ قَ را ] (اِخ) زمینی است در یمامه مشتمل بر مزارع و قری و نخلستانها، و هزمة از دههای آن است که در آن گروهی از بنی قریش و بنی قیس بن ثعلبه زندگی میکنند. قرقری چهار دژ است. (معجم البلدان).[ قِ قِ رْ را ] (ع اِ) پشت. (اقرب الموارد). قِرْقِرّی (به تخفیف یاء). (منتهی الارب). قَرْقَر. رجوع به قرقر شود.[ قَ قَ ] (ص نسبی) نسبت است به قرقر. رجوع به قرقر شود.[ قُ قُ ] (ص نسبی) نسبت است به قرقر که یکی از اجداد ابوطاهر عبدالواحدبن حسین بن عمربن قرقر بود. (انساب سمعانی).[ قُ قُ ] (اِخ) عبدالواحدبن حسین بن عمر، مکنی به ابوطاهر. از شیعیان بغداد و صحیح السماع است. ولادت وی به سال ۴۴۹ هـ .ق. به بغداد اتفاق افتاد. (انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «قرقری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر