معنی قرق

معنی قرق

19 بازدید
[ قَ رَ ] (ع ص) جای هموار. و از این معنی است: قاع قرق. رجوع به قَرِق شود. || (مص) در زمین هموار رفتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || در بیابان سیر کردن. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ قَ رِ ] (ع ص) جای هموار. قَرَق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به قَرَق شود.
[ قِ ] (ع اِ) اصل ردی و هیچکاره. (منتهی الارب). اصل ردی. (اقرب الموارد). || خوی و عادت مردم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || صغار مردم. (اقرب الموارد). || بازی سُدِّر که در آن چهل خط کشند و سنگریزه ها به صف نهند. (منتهی الارب). که بیست وچهار خط بطور چهارگوشه توی درتو کشند و میان آن چهارخانه ها به طریق مخصوصی ریگهای خرد به صف نهند، و عامه این بازی را دریس نامند. (اقرب الموارد). دوزبازی. <۵۳۰۶۴۰۱۱۰۱۱۷۵۱۰۰۱>...
[ قَ ] (ع اِ) آواز ماکیان. (منتهی الارب). آواز مرغ گاهی که روی تخم خفته باشد. (اقرب الموارد).
[ قُ رُ ] (ترکی، اِ) ممانعت. (غیاث) (ناظم الاطباء). تعرض. مزاحمت و بازداشت. (ناظم الاطباء). آنندراج آن را به ضم اول و فتح ثانی ضبط کرده و گوید: قُرَق، منع و بازداشتن. (آنندراج). قوروق. منع و حراست. (سنگلاخ): هست از قرق شرم و حیا نزد خودش نیز زآن جوهر جان دور که در پیرهنستش.؟ || مجازاً اولنگ و سبزه زاری را گویند که به جهت دواب سرکار سلاطین از چرانیدن غیر منع و قوروغ کرده باشند. (سنگلاخ ذیل قوروق). قورُق. قوروق. || (ص) خشک. (آنندراج از فرهنگ ترکی): در مجلس خان درآ و آداب ببین جمع آمده بهر خبث اسباب ببین بر طاقچه کوزهٔ قرق را بنگر یک قاب طعام و بیست بشقاب ببین. شفائی (از آنندراج).
[ قُ رَ ] (ترکی، اِ) قُرُق. رجوع به قُرُق شود.
[ قُ رُ ] (اِخ) دهی از دهستان هرازپی بخش مرکزی شهرستان آمل که در ۲۰۰۰ گزی شمال باختر آمل و ۱۰۰۰ گزی شوسهٔ آمل به محمودآباد واقع است. موقع جغرافیایی آن دشت، هوای آن معتدل و مرطوب و مالاریائی. ۲۴۵ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
[ قُ رُ ] (اِخ) دهی از دهستان ملک بخش مرکزی شهرستان گرگان واقع در ۲۴۰۰۰ گزی گرگان کنار راه شوسهٔ گرگان به گنبد. موقع جغرافیایی آن دشت، هوای آن معتدل و مرطوب مالاریائی است و ۱۵۰ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار و محصول آن برنج، غلات، توتون، سیگار، صیفی، به خصوص هندوانه است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
[ قُ رُ ] (اِخ) دهی است از دهستان ژان بخش دورود شهرستان بروجرد واقع در ۵ هزارگزی شمال باختری دورود و ۳ هزارگزی باختر راه شوسهٔ بروجرد به دورود. موقع جغرافیایی آن جلگه و هوای آن معتدل است و ۳۶۳ تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول آن غلات، و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ قُ رُ ] (اِخ) دهی است از دهستان چالان چولان شهرستان بروجرد واقع در ۲۲ هزارگزی باختر بروجرد و یکهزارگزی خاور راه شوسهٔ بروجرد. موقع جغرافیایی آن جلگه و هوای آن گرم است. ۳۱۸ تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت است. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ قُ رُ ] (اِخ) دهی است از دهستان رادکان بخش حومهٔ شهرستان مشهد واقع در ۸۰ هزارگزی شمال باختری مشهد و ۸ هزارگزی شمال باختری مشهد به رادکان. موقع جغرافیایی آن دامنه، هوای آن معتدل و دارای ۸۶ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «قرق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید