معنی قرفة
5 بازدید
[ قِ فَ ] (ع اِ) پاره ای پوست. || پوست پاره های انار. || آب بینی خشک در بینی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ص) مرد متهم به چیزی. || (اِ) نوعی از دارچینی معروف به دارچینی چین بدان جهت که دارچینی درحقیقت پوست درخت است، جسمه اشحم و اسخن و الین تخلخلاً و منه المعروف بالقرفة علی الحقیقة احمر املس مایل الی الحلو ظاهر خشن برائحة عطره و طعم حاد خریف و منه المعروف بقرفة القرنفل و هی رقیقة صلبة الی السواد بلا تخلخل اصلاً و رائحتها کالقرنفل و الکل مسخن ملطف مُدِرّ مجفّف محفظ باهی. || گویند: بنوفلان قرفتی؛ یعنی نزدیک ایشان است خواسته و مطلوب من. سلهم عن ناقتک فانهم قرفة؛ یعنی بپرس ناقهٔ خود را از ایشان که بیابی خبر آن را نزد ایشان. || (اِمص) تهمت. || ناکسی. || فرومایگی. || ورزش. (منتهی الارب).[ قُ فَ ] (ع اِ) چیزی است برآمده میان لب زَبَرین خلقة. (از بحر الجواهر).[ قِ فَ ] (اِخ) ابن بهیس یا بیهس یا قرفةبن مالک. از تابعیان است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قرفة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فة» برای سرودن شعر