معنی قرعة
6 بازدید
[ قَ رَ عَ ] (ع اِمص) بی موشدگی. (منتهی الارب). کَلی. (بحر الجواهر). || (اِ) جای بی موی از سر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سپر. || جراب کوچک، و گویند وسیع الاسفل که در آن طعام نهند. (اقرب الموارد).[ قَ عَ ] (ع اِ) یکی قرع. رجوع به قرع شود. || داغی است که بر ساق شتر کنند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ قُ عَ ] (ع اِ) داغی است که بر وسط بینی شتر کنند. || گزین مال. || آنچه به فال زنند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). پشک : آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعهٔ فال به نام من دیوانه زدند. حافظ.
کلمات همقافیه با «قرعة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عة» برای سرودن شعر