معنی قرظی
6 بازدید
[ قَ رَ ] (ص نسبی) نسبت است به سعدبن عاید قراظ. (انساب سمعانی). رجوع به قراظ شود. || نسبت است به قَرَظ. (منتهی الارب).[ قَ رَ ظی ی ] (ع ص نسبی) (کبش...) کبش جهنی. قچقار یمنی، بدان جهت که یمن روئیدن گاه قرظ است. (منتهی الارب).[ قَ رَ ] (اِخ) عبدالرحمان بن سعدبن عمار. از محدثان و از خاندان سعد قراظ مؤذن پیغمبر است. وی از پدران خود روایت کند و ابوبکر حمیدی و اسحاق طالقانی از او روایت دارند. (انساب سمعانی).[ قَ رَ ] (اِخ) محمدبن عماربن جعفربن عمربن سعد قراظ، معروف به کشاکش. از راویان است. وی از عم خود و شریک بن عبداللََّه بن ابونمر روایت کند و معن بن عیسی و ابوعامر عقدی و سعیدبن منصور و گروهی دیگر از او روایت دارند. احمدبن حنبل گوید: در روایات وی باکی نیست. (انساب سمعانی).[ قَ رَ ] (اِخ) محمدبن عماربن سعد قراظ. از محدثان است. وی از ابوحریره روایت کند و فرزند فرزندش محمدبن عماربن حفص، و عمربن عبدالرحمان بن اسد از او روایت کنند. (انساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «قرظی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ظی» برای سرودن شعر