معنی قرظ
7 بازدید
[ قَ رَ ] (ع اِ) برگ درخت سلم که بدان پوست پیرایند، یا بار درخت سنط که از عصارهٔ آن اقاقیا برآید. (منتهی الارب).[ قَ رَ ] (ع مص) مهتر و ارجمند گردیدن پس از مذلت و خواری. گویند: قَرِظَ قرظاً؛ مهتر و ارجمند گردید بعدِ مذلت و خواری. (منتهی الارب).[ قَ رِ ] (اِخ) (مروان...) لقب خلیفهٔ چهارم است از خلفای بنی امیه بدان جهت که بعض بلاد یمن به دست او مفتوح گشت، و آن روئیدن گاه قرظ است. (منتهی الارب).[ قَ رَ ] (اِخ) (ذو...) یا ذوقُرَیْظ. موضعی است به یمن (معجم البلدان) (منتهی الارب)، و آن روئیدن گاه قرظ است. (منتهی الارب).[ قَ رَ ] (اِخ) (سعدالـ ...) از صحابیان است. وی تجارت قرظ کرد و سود برد و بدان ادامه داد و به آن اسم مشهور گردید. وی مؤذن پیغمبر در مسجد قبا بود. در عهد عمر به مدینه آمد و تا امروز تأذین مسجد مدینه در فرزندان اوست. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قرظ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رظ» برای سرودن شعر