معنی قرض
6 بازدید
[ قَ ] (ع مص) بریدن. || مردن یا نزدیک مردن رسیدن. گویند: قرض رباطه؛ بمرد یا نزدیک به مردن رسید. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || به چپ و راست پیچان و خمان رفتن. (منتهی الارب). گویند: قرض فی سیره؛ به چپ و راست پیچان و خمان رفت. || پاداش دادن. || وام دادن. || شعر گفتن. || روی گردانیدن از جائی و کرانه گزیدن از آن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و از این باب است قول خدای تعالی: اذا غربت تقرضهم ذات الشمال؛ ای تخلفهم شمالاً و تقطعهم و تترکهم علی شمالها. (منتهی الارب).[ قَ ] (ع اِ) وام. (منتهی الارب): {/Bمَنْ ذَا اَلَّذِی یُقْرِضُ اَللََّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضََاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ . ۱-۱۳۵۷:۱۱/}(قرآن ۵۷/۱۱). - امثال: از نوکیسه قرض مکن. قرض بغداد بد است ؛ مثلی است مشهور در ایران که قرض دادن بغدادیان که سوداگران آنجای اند بسیار بد میباشد حتی که از مدیون نویسانده میگیرند که اگر به وعده نرساند دو برابر بدهد: راضی شده ام به قرض اگر هم باشد میدانم اگرچه قرض بغداد بد است. محمدقلی سلیم (از آنندراج). قرض، حیض مردان است؛ مثلی است معروف. (آنندراج). قرض، شوهر مردان است. قرض که ده بیست شد نان و گوشت مخور.(آنندراج). || هرچه پیش فرستاده شود از نیکی و بدی. و این بر وجه تشبیه است، و به کسر نیز آمده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ قِ ] (ع اِ) وام. (منتهی الارب). رجوع به قَرْض شود. || (مص) وام دادن. (منتهی الارب). رجوع به قَرْض شود.[ ] (ع اِ) موریانه که کاغذ خورد، چنانکه سوس جامهٔ پشمینه و موئینه خورد و ارضه که چوب خورد. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «قرض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رض» برای سرودن شعر