معنی قرصة
6 بازدید
[ قُ صَ ] (ع اِ) یک قرص. کلیچه. || گردهٔ آفتاب. (منتهی الارب). و رجوع به قرص شود: گرچه محور سپرَد قرصهٔ خور قرص خور بین که به محور سپرند. خاقانی. حربا منم تو قرصهٔ شمسی روا بود گر قرص شمس نور به حربا برافکند. خاقانی. قرصهٔ خورشید که صابون توست شوخ کن جامهٔ پرخون توست. نظامی.
کلمات همقافیه با «قرصة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صة» برای سرودن شعر