معنی قرد
6 بازدید
[ قَ رَ ] (ع اِ) پشم برهم چسبیده و نمدشده بر ستور. || بهترین پشم گوسفند و شتر. || شاخ خرمای برگ دورکرده. || چیزی است چسبیده بر گیاه طرثوث شبیه موی زرد ریزه. || ابر پاره مانندی ریزه نزدیک ابر. || (مص) گردانیدگی در زبان. (منتهی الارب).[ قَ ] (معرب، اِ) گردن. معرب است. || (ص) کوتاه بالا. (از منتهی الارب).[ قُ ] (ع اِ) کنه. (منتهی الارب).[ قِ ] (ع اِ) کپی. ج، اقراد، قُرود، قِرَد، قِرَدة. (منتهی الارب).[ قِ رَ ] (ع اِ) جِ قِرْد. (منتهی الارب). رجوع به قِرْد شود.[ قَ ] (ع مص) فراهم آوردن و گرد کردن. گویند: قرد فی السقاء؛ گرد کرد در مشک روغن یا شیر را. || ورزیدن. (منتهی الارب).[ قَ رَ ] (ع مص) پیچان گردیدن. گویند: قرد الشَعر قرداً؛ پیچان گردید موی. || بسیارکنه گردیدن. گویند: قرد الادیم؛ بسیارکنه گردید پوست. || درمانده به سخن شدن. گویند: قرد الرجل؛ درمانده به سخن شد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خرد گشتن. (منتهی الارب). گویند: قرد اسنانه؛ خرد گشت دندانش. || بدمزه گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بر هم چسبیدن پشم. (منتهی الارب).[ قَ رِ ] (ع ص) ابر درهم آمدهٔ برهم نشسته. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فرس قردالحضیل؛ اسب استوارپی. (اقرب الموارد). || بعیر قرد؛ شتر بسیارکنه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) گوشت ران و بازو. (منتهی الارب).[ قَ رَ ] (اِخ) (ذو...) موضعی است نزدیک مدینه. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر