معنی قرت
5 بازدید
[ قُ ] (ترکی، اِ) جغرات خشک. (غیاث).[ قُ ] (اِ) یک دم آب. (غیاث). جرعه. (ناظم الاطباء). - امثال: هنوز دو قرت و نیمش باقی است ؛ دربارهٔ کسی گویند که هرچه خورد سیر نگردد. و رجوع به امثال و حکم دهخدا ذیل «دو قرت» شود.[ قَ ] (ص) دیوث. قلتبان. به چشم خودبین. (ناظم الاطباء).[ قَ رَ ] (ع اِ) برف. (منتهی الارب). جَمَد. (اقرب الموارد). || آب منجمد. (منتهی الارب).[ قَ رَ ] (ع مص) برگردیدن رنگ رخ از اندوه یا خشم. (منتهی الارب). تغییر کردن چهرهٔ کسی از غم یا خشم. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر