معنی قربی
7 بازدید
[ قَ با ] (ع ص) تأنیث قَرْبان. هر آوند نزدیک پُری رسیده. گویند: اِناء قربان و صحفة قربی. (منتهی الارب).[ قُ با ] (ع اِمص) نزدیکی. || خویشی. (منتهی الارب). و رجوع به قُرْبة شود.[ قُ با ] (اِخ) نام آبی است نزدیک تبالة. مزاحم عقیلی گوید: فما اُمُّ اَحوی الحدتین خلالها بقربی ملاحی من المرد ناطف. (از معجم البلدان). آبی است نزدیک تباله. (از منتهی الارب).[ قُ با ] (اِخ) لقب بعضی از قاریان. (منتهی الارب).[ قُ ] (اِخ) صاحب آتشکده وی را از شاعران ری داند و گوید: اصلش از دماوند است. مردی است آهسته و از تکلفات وارسته. شوق صحبت دوستان به دل نزدیک و شوق خواندن اشعار نیک بسیار داشته. از اوست: میفرستم برِ او قاصد و میگوید رشک سببی ساز خدایا که به منزل نرسد. (آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۲۲۲).[ قِ بی ی ] (ص نسبی) نسبت است به قِرْبة. (منتهی الارب). رجوع به قِرْبة شود.[ قِ بی ی ] (اِخ) احمدبن داود. از محدثان است. (منتهی الارب).[ قِ بی ی ] (اِخ) حکم بن سنان. از محدثان است. (منتهی الارب).[ قِ بی ی ] (اِخ) عبداللََّه بن ایوب. از محدثان است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قربی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر