معنی قراقری
6 بازدید
[ قُ قِ ری ی ] (ع ص نسبی) جهیرالصوت. شاعر گوید: قد کان هداراً قراقریا. خوش آواز. گویند: حاد قراقری. (از اقرب الموارد). حادی خوش آواز. نسبت است به قراقر. سائق خوش آواز. (منتهی الأرب). رجوع به قراقر شود.[ قُ قِ ] (اِخ) اسب عامربن قیس بن عامربن یزید کنانی. (منتهی الأرب).[ قُ قِ ] (اِخ) اسب اشجع بن ریث بن غطفان. (منتهی الأرب).[ قُ قِ ] (اِخ) موضعی است میان کوفه و واسط. (منتهی الأرب) (از معجم البلدان).[ قُ قِ ری ی ] (اِخ) موضعی است به سماوة. (منتهی الأرب).[ قُ قِ ] (اِخ) زمین فراخی است به دهناء. (منتهی الأرب).
کلمات همقافیه با «قراقری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر