معنی قرافة
6 بازدید
[ قُ فَ ] (ع اِ) پوست درخت. (منتهی الأرب) (ناظم الاطباء). لحاءالشجر. (اقرب الموارد).[ قَ فَ ] (اِخ) موضعی است به اسکندریه که داستانهای شگفت انگیزی بدان منسوب است. (از معجم البلدان).[ قَ فَ ] (اِخ) نام شهری است. (ناظم الاطباء).[ قَ فَ ] (اِخ) ناحیه ای است از فسطاط مصر که از بنی غصن بن سیف بن وائل از طایفهٔ معافر بوده و قرافه دوده ای است از معافر که در این سرزمین سکونت کردند و آنجا به نام آنان خوانده شد. این سرزمین اینک قبرستان مردم مصر است و در آن ساختمانهای با شکوه و مجلل و محله های پهناور و بازار و مشاهدی برای صالحان و بزرگان است از جمله مقابر ابن طولون و ماذرائی و در آن زمین قبر امام ابوعبداللََّه محمدبن ادریس شافعی رضی اللََّه عنه در مدرسه ای که برای فقیهان شافعی است قرار دارد. قرافه تفرجگاه اهل قاهره و مصر است. ابوسعد محمدبن احمد عمیدی گوید: اذا ماضاق صدری لم اجد لی مقر عبادة الا القرافَهْ لئن لم یرحم المولی اجتهادی و قلة ناصری لم الق رافَهْ. و گروهی از محدثان به قرافه منسوبند. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «قرافة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فة» برای سرودن شعر