معنی قرار دادن
9 بازدید
[ قَ دَ ] (مص مرکب) برقرار کردن. || ثابت نمودن. || استوار کردن. (ناظم الاطباء): ساز طرب ها کنون که نیّر اعظم داد به برج حمل قرار مکان را. واله هروی (از آنندراج). || آرام دادن : نیست آرامم بجز ابروی یار میدهم خود را به شمشیرش قرار. ملامفید بلخی (از آنندراج). || تمام کردن. (ناظم الاطباء). || عهد و شرط کردن. (ناظم الاطباء). عهد داشتن : فارغم از گله با خویش قراری دارم نیست امید مرا با تو وفا کار مرا. ظهوری (از آنندراج). || قول دادن. (ناظم الاطباء): زلفین سیاه تو به دلداری عشاق دادند قراری و ببردند قرارم.حافظ. || ختم عمل کردن. || بطور محکم حکم کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «قرار دادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر