معنی قر
22 بازدید
[ قِ ] (اِ) || دلال. ادا. لوندی. کرشمه و ناز. عشوه با تمام بدن. حرکات که در هنگام غمزه و ناز بر کمر وارد کنند. (ناظم الاطباء). || آرایش و زینت که زن کند. - قر آمدن؛ قر دادن. - قر دادن؛ کون و کچول کردن. حرکت دادن اندام بدن با اصول. - قر گردن؛ حرکاتی که به گردن دهند.[ قَ رر ] (ع مص) نخست آب خوردن و سیراب نشدن. گویند: قرت الابل قراً؛ نخست آب خورد و سیراب نشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بازایستادن از بانگ و قطع کردن آواز را: قرت الدجاجة قراً؛ بازایستاد از بانگ و قطع کرد آواز را. || سخن را در گوش ریختن یا راز را با کسی در میان نهادن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گویند: قر الکلام فی اذنه قَرّاً؛ سخن را در گوش وی ریخت یا راز را با وی در میان نهاد. (منتهی الارب). || آب سرد ریختن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گویند: قر علیه الماء؛ آب سرد ریخت بر وی. (منتهی الارب). || بازنگرداندن. (از منتهی الارب). گویند: المرأة تقر لما یصنع بها؛ یعنی بازنمیگرداند بوسه دهنده و خواهش دیگر دارنده را. (منتهی الارب). و این ابواب همه از باب ضرب است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || ثبات و قرار ورزیدن و آرمیدن. (از منتهی الارب). قر بالمکان قراً و قراراً و قروراً و تَقِرَّتا؛ ثبات و قرار ورزید در آن و آرمید. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ قَ رر ] (ع اِ) برنشستی است مردان را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || هودج. || چوزهٔ ماکیان. || (ص) روز سرد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِ) شکن جامه. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ قِ ] (ترکی، اِ) اسم از قرلماق به معنی تار و مار کردن. کشتن دسته جمعی. فنا. نیستی. مرگ. مرگ دسته جمعی. - قر انداختن در قومی؛ همگی را کشتن. - قر میانشان افتادن؛ همگی مردن.[ قِ ] (اِخ) در کتب رجال شیعه رمز است اصحاب باقر علیه السلام را.[ قُ رر ] (ع اِ) برد. سرما. || آرام جای. گویند: عند المصیبة الشدیدة وقعت بقر؛ ای صارت فی قرارها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ قُ ] (ص) غُر. کسی که مبتلا به مرض فتق بیضه است.
کلمات همقافیه با «قر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قر» برای سرودن شعر