معنی واژه قدم
24 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) جامه ای است سرخ. (منتهی الارب). ثوب احمر. (اقرب الموارد). || (مص) پیش درآمدن. قدوم. || بسیار پیش نمودن. (منتهی الارب).[ قِ ] (ع اِمص) دیرینگی. (منتهی الارب). اسم است قدیم را یعنی زمان قدیم. (از اقرب الموارد).[ قُ / قُ دُ ] (ع ص) دلیر. (منتهی الارب). شجاع. (اقرب الموارد). || (اِمص) پیش رفتگی.[ قَ دَ ] (ع اِمص) پیشی در کار. || (اِ) آنکه او را مرتبه باشد در خیر و نیکوئی. || پی و اثر. گویند: قدم صدق. رجوع به قدم صدق شود. || دلیر. || پیش پای. || گام. خطوه. ج، اقدام. (منتهی الارب) (آنندراج). بادیه آشام، ثابت، آبله پرور، آبله فرساد در فارسی از صفات آن و مقراض از تشبیهات آن است. (آنندراج): قدم باید اندر طریقت نه دم که اصلی ندارد دم بی قدم.سعدی (بوستان). قدم پیش نه کز ملک بگذری که گر باز مانی ز دد کمتری. سعدی (بوستان). خواهی برسی به عشرت آباد عدم واقف شوی از جلوهٔ خورشید قدم چون صبح طلب بال و پری از ره صدق کاین ره نشود قطع به مقراض قدم. بیدل (از آنندراج). گویند: رجلٌ قَدَمٌ و امرأةٌ قَدَمٌ و رجالٌ قَدَمٌ و نساءٌ قدمٌ و هم ذوالقدم. و فی الحدیث حتی یصنع رب العزة فیها قدمه؛ یعنی درآورد خدای تعالی بدان را دوزخ. و الاشرار قدم اللََّه للنار کما ان الاخیار قدمه الی الجنة. او وضع القدم مثل للردع و القمع ای یأتیها امر یکفها عن طلب المزید. (منتهی الارب). میرزا علی گوید: قدم مرکب از سه جزء است رسغ و مشط و انگشتان، رسغ عبارت از چند استخوان است در تحت ساق و خلف مشط و مرتفع ترین نقطهٔ آن قرقرهٔ کعب است. مشط را پنج استخوان است و انگشتان پا بعینه مانند انگشتان دستند مگر اینکه جسم آنها بخصوص جسم بند دوم هر چهار انگشت کج است. ابهام پا نیز مثل ابهام دست دارای دو بند. (جواهرالتشریح میرزاعلی ص ۱۵۱ - ۱۵۹). - جان در قدم کردن؛ جان را به پایش فدا کردن : خیزم بروم که صبر نامحتمل است جان در قدمش کنم که آرام دل است. سعدی. - در (اندر) قدم کسی افتادن؛ خود را خوار و ذلیل کسی کردن. خضوع و تذلل نمودن. نهایت تعظیم و احترام کردن : نه خوارترم ز خاک بگذار کاندر قدم عزیزت افتم.سعدی. - سر قدم رفتن؛ خالی کردن معده از فضول. اجابت کردن معده. به قضای حاجت شدن. - هم قدم؛ همگام. همدم : با طایفهٔ جوانان صاحبدل همدم و هم قدم بودم. (گلستان).[ قُ دُ ] (ع اِمص) پیش پیش رفتگی. (منتهی الارب). المضیُّ امام. (اقرب الموارد). || (ص، اِ) جِ قادم. || جِ قَدوم. (منتهی الارب).[ قِ دَ ] (ع اِمص) پیشی در کار. || دیرینگی. || ضد حدوث. (منتهی الارب) (آنندراج). || در اصطلاح عرفاء و صوفیه عبارت از سابقه ای است که حکم کرده است به آن حق بر بنده ازلاً و کامل میشود بنده بدان. (کشاف ج ۲ ص ۱۲۱۱) (فرهنگ مصطلحات عرفا ص ۳۱۴).[ قَ دِ ] (ع ص) نیک مبارز. (منتهی الارب) (آنندراج). کثیرالاقدام. (اقرب الموارد). || دلاور بسیار پیش درآینده در حرب و جز آن. || سنگستان نیک درشت. (منتهی الارب) (آنندراج). ماغلظ من الحره. (اقرب الموارد).[ قُ دَ ] (اِخ) قبیله ای است به یمن. (منتهی الارب).[ قُ دَ ] (اِخ) موضعی است به یمن. (منتهی الارب) (معجم البلدان).[ ] (اِخ) ابن قادم بن زیدبن غریب بن جشم بن حاشد. وی در رأس جبل ضین (ظین) در همدان مدفون است. او راست: ۱ - قصیدهٔ رائیه. وی در این کتاب چیزی از احوال شهرهای یمن را آورده و آن را استاد اوجینیو غریفینی در مجلةالدروس الشرقیه نشر کرده و بر آن حواشی افزوده است و نیز علی حده در رومیه به سال ۱۹۱۶ م. در ۷۱ صفحه و سه عکس چاپ و منتشر شده است. (معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۴۹۷).