معنی واژه قدسی
5 بازدید
[ قُ ] (ص نسبی، اِ) فرشته. || روحانی. || صالح و نیکوکار. - حدیث قدسی؛ حدیثی که خدا فرموده است بیرون از قرآن. برای تاریخچهٔ حدیثهای قدسی و ادعیهٔ سر رجوع به فهرست کتابخانهٔ دانشگاه ج ۱ ص ۱۳۰ -۱۳۳ و الذریعه ج ۱ ص ۲۷۸ و کلمهٔ حدیث در این لغتنامه شود. - شاهد قدسی : ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت.حافظ. - طایر قدسی. رجوع به طائر قدسی شود: اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید. حافظ. - رطل قدسی؛ مانند رطل خلیلی و رطل نابلسی هشتصد درهم است. (معالم القربة فی احکام الحسبة ص ۸۱).[ قُ ] (اِخ) (میر...) از شاعران و از مردم تفرش است. او راست: از نگاه گرم من بر خود به صد دل عاشق است دیده در آئینهٔ چشمم مگر رخسار خویش. *** شوق نگذارد کزو یکبارگی دل برکنم ورنه با این ناتوانی مردنم دشوار نیست. *** زدن خنجر و مرهم طلبیدن ز رقیب بر سر زخم دلم خنجر دیگر زدن است خون طلب کردن از آن شوخ ستمگر قدسی آتش رشک به هنگامهٔ محشر زدن است. (تذکرهٔ مجمع الخواص ص ۱۰۰ و ۱۰۱).[ قُ سی ی ] (اِخ) دمشقی، الیاس بیک بن عبده بیک قدسی از نویسندگان است. وی به سال ۱۸۵۰ م. در دمشق به دنیا آمد و مبادی علوم را در مدرسهٔ بطریرکیهٔ دمشق فرا گرفت و پس از فراگرفتن زبان فرانسه به آتن رفت و لغت یونانی و علوم فلسفی را در آنجا تحصیل کرد و چون به کشور خود برگشت بطریرک میروثاوس روم او را برای تنظیم مدارس طائفه برگزید و وی به آنها سرومانی بخشید. او راست: ۱ -نبذة تاریخیة فی الحرف الدمشقیة. این کتاب دربارهٔ فعالیت های کنفرانس علمی که به سال ۱۸۸۴ در هلند تشکیل یافت نوشته شده. ۲ - نوادر و فکاهات من احادیث بالحیوانات. وی در این کتاب از لافونطین نویسندهٔ فرانسوی پیروی کرده، این کتاب به سال ۱۹۱۲ در مطبعهٔ البطریرکیه ارتدکسیة دمشق چاپ شده است . وی کتابها و داستانهای دیگر نیز نوشته است که چاپ نشده. (معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۴۹۶ و ۱۴۹۸).[ قُ ] (اِخ) محمدخان مردی قدسی طینت. گویند از آن ولایت (مشهد) دلگیر شده به هندوستان رفته در آنجا کمال اعتبار یافته و هم در هندوستان فوت شده استخوانهای او را به خراسان بردند دیوانش ملاحظه شد. این چند شعر از او انتخاب شد: به کدامین گل رخسار تو نظاره کنم که ز هر حلقهٔ زلفت گل دیگر پیداست. *** نفس به سینه چنان بی تو میکشد زارم که گوئی از دل خود میکشم خدنگ ترا. *** ز چاک سینه ام دل میکند نظارهٔ زلفش چو مرغی کز قفس بیند به حسرت آشیانش را. *** من که شمع محفل قربم سراپا سوختم حال بیرون ماندگان بزم یارب چون گذشت. *** هرگز دل مستان ز غم آزار ندارد تا باده بود غم به کسی کار ندارد. *** اینجا غم محبت آنجا سزای عصیان آسایش دو گیتی بر ما حرام کردند. *** عیش این باغ به اندازهٔ یک تنگدل است کاش گل غنچه شود تا دل ما بگشاید. *** دلم خون شد چو دیدم حلقه حلقه جعد گیسویش گمان بردم که هر یک چشم حیرانی است بر رویش. *** بیگانهٔ آشنانما من بیگانه نمای آشنا تو. *** گاهم ز وصال دل ز غم فرد کند گاهم ز فراق جان پر از درد کند خاصیت آفتاب دارد مه من خود سبزه برویاند و خود زرد کند. (آتشکدهٔ آذر چ دکتر شهیدی ص ۹۶). وی به سال ۱۰۵۰ هـ . ق. در هند وفات یافت. (قاموس الاعلام ترکی ج ۵) (ریحانة الادب ج ۳).