معنی قحل
5 بازدید
[ قَ ] (ع ص) پیر خشک اندام. || (اِ) پوست بر استخوان خشک شده. || (مص) خشک گردیدن پوست بر استخوان. || خشک اندام گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به مادهٔ بعد شود.[ قَ حِ ] (ع ص) پیر خشک اندام. || (اِ) پوست بر استخوان خشک شده. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ قبل شود.
کلمات همقافیه با «قحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر