معنی قحز
5 بازدید
[ قَ ] (ع مص) برجستن و بی آرامی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند: قحز قحزاً؛ برجست و بی آرامی کرد. (منتهی الارب). || زدن. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند: قحزه بالعصا؛ زد او را به چوب دستی. || بر زمین افکندن. || مرده وار برافتادن. || انداختن. گویند: قحز السهم؛ انداخت تیر را پس پیش روی وی افتاد. (منتهی الارب). || کمیز انداختن سگ. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «قحز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حز» برای سرودن شعر