معنی قجغارباشی
5 بازدید
[ قُ ] (اِخ) نام محلی است. نام شهری است. (فرهنگ شاهنامه) قچقارباشی : سپه را به قجغارباشی براند به چین و ختن نامداری نماند. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۲۴۱۳ س ۱۴). چو بشنید بیژن سپه گرد کرد ز ترکان سواران روز نبرد ز قجغارباشی بیامد دمان نجست ایچ گونه به ره بر زمان. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۳۰۱۲ س ۱۲). و در بعضی نسخ شاهنامه گاهی این کلمه به صورت مخفف یعنی قجغار آمده است و با این صورت گاهی نسخه بدلهای قبچاق دیده میشود در پاره ای نسخه ها از جمله: چو بودن به گنگ اندرون شد دراز به دیدار کاووسش آمد نیاز به گستهم نوذر سپرد آن زمین ز قبچاق (قجغار) تا پیش دریای چین. ابوریحان بیرونی در کتاب قانون مسعودی نام این محل را آورده است در بلاد ترک در عداد: اوش داورکند و بلاساغون و پرسخان و ایسی گول و آت باشی.
کلمات همقافیه با «قجغارباشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر