معنی قبضة
4 بازدید
[ قَ ضَ ] (ع اِ) آنچه را با انگشتان یا با مشت گیرند. (ناظم الاطباء). یک مشت از هر چیزی. (منتهی الارب). بمشت گرفته. (منتهی الارب). یک قبضه ریش، به پهنای کف مجموع سبابه و وسطی و خنصر و بنصر چون فراهم آرند: انواع تیر سه است: دراز، کوتاه، میانه. دراز پانزده قبضه، میانه ده قبضه و کوتاه هشت قبضه و نیم. (نوروزنامه). گز عبارت است از شش قبضه و قبضه عبارت است از چهار انگشت. (تاریخ قم ص ۱۰۹). - در قبضهٔ مراد حاصل کردن؛ در قبضه گرفتن. تصرف کردن : جمله با تصرف گرفت و به معتمدان خویش سپرد و نواحی آن صیاصی در قبضهٔ مراد حاصل کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). رجوع به قُبْضَة شود. - یک قبضه خاک؛ یک مشت خاک. || چهار انگشت با هم نهاده. (یواقیت العلوم). || ملک. تصرف. تملک. (ناظم الاطباء). در قبضهٔ اوست؛ در ملک اوست. در تصرف اوست. در دست اوست. - روح را قبضه کردن؛ جان را گرفتن.[ قُ بَ ضَ ] (ع ص) گیرندهٔ زود رهاکننده. || نیکوسیاست مر گوسپندان را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گویند: راع قبضه؛ یعنی شبان نیکو سیاست کنندهٔ گوسپندان. (ناظم الاطباء).[ قُ ضَ ] (ع اِ) یک مشت از هر چیزی. بمشت گرفته. گویند: صار الشی ء فی قبضتک؛ ای فی ملکک. (منتهی الارب). رجوع به قَبْضَة شود.[ قَ ضَ ] (ع اِ) قبضه. مقبض. مقبضة. (منتهی الارب). گرفتنگاه از شمشیر و کارد و کمان و جز آن. (منتهی الارب). قائم. قائمهٔ شمشیر و جز آن. دسته. دستگیره : تهمتن بیازید چنگال شیر سر قبضه بگرفت مرد دلیر.فردوسی. چو رومی کمان را شدی قبضه گیر فلک را کمان پشت کردی به تیر.فردوسی. قمر ز قبضهٔ شمشیر تست ناایمن زحل ز پیکر پیکان تست ناپروا.معزی. || یک قبضه شمشیر. یک شمشیر. یک قبضه کارد. یک کارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «قبضة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضة» برای سرودن شعر