معنی قبص
5 بازدید
[ قَ بَ ] (ع مص) منضم گردیدن. مجتمع شدن و درافتادن: قبصت رحم الناقة قبصاً؛ منضم گردید. قبصت الجراد علی الشجر؛ درافتاد و مجتمع گردید. || بزرگ و دراز شدن سر. || بزرگ و دراز شدن تار سر. || سبک شدن. || شادمانی نمودن. گویند: قُبِص الرجل؛ یعنی نَشَطَ. || درد گرفتن از خرما خوردن. (منتهی الارب). رجوع به قَبص شود.[ قَ ] (ع مص) به سر انگشتان گرفتن: قبصه قبصاً؛ به سر انگشتان گرفت. و از این فعل است آنچه حسن قرائت کند: و قبصت قبصة من اثر الرسول. || پیش از سیری از نوشیدن بازداشتن کسی را. || برجستن گشن بر ماده. || در ازار در کردن بند ازار را. || کشیدن و سبک شدن اسب و جز آن. || شادمانی نمودن. (منتهی الارب).[ قَ بَ ] (ع ص) بزرگ سر. (منتهی الارب). || (اِ) درد جگر که از خوردن خرما و آب گیرد. (از منتهی الارب). وجع الکبد من التریق بالتمر و شرب الماء علیه. (اقرب الموارد).[ قَ بِ ] (ع ص) شادمان. || سبک و چست. || کوتاه و غیر ممتد: حبل قبص؛ رسن کوتاه غیر ممتد. (منتهی الارب).[ قِ ] (ع اِ) عدد بسیار از مردم. || اصل و نژاد چیزی. (منتهی الارب).[ قِ / قَ ] (ع اِ) فراهم آمدنگاه ریگ بسیار. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قبص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بص» برای سرودن شعر